۱۳۸۷/۱۲/۰۸

هزینه یک خواستگاری ساده



استاد که کتابش را بست فقط چند ثانیه طول کشید تا وسایلم را جمع کنم . خودم را مجاب کرده بودم که حرفم را بزنم . چهار ماه تمام بود که زندگیم شده بود جستجو ، تحقیق و پرس و جو در مورد او . دیگر مطمئن شده بودم . ولی ترس ،  مدتی دست و پایم را بسته بود . امروز باید حرفم را می زدم . سرازیر شدم از پله ها پایین و زودتر از بقیه ، کنار در دانشکده منتظر ماندم تا او بیرون بیاید . وای از این شانس ، همیشه تنها بود . این بار با یکی از دوستانش آمدند . می دانستم دوشنبه ها دیگر کلاسی ندارد و می رود خانه ، به همین خاطر دنبالش رفتم . هیچ کس به پای او نمی رسید ، توی متانت و خانمی . همین حجب و حیایش فکر کنم بیچاره ام کرد . سال دومی بود و احتمالا باید دو سال از من کوچکتر می بود . به خاطرش مجبور شدم دوباره سر بعضی از کلاسهایی که گذرانده بودم بنشینم . طوری که بعضی از دوستانم فکر کردند آن درسها را افتاده ام . چند بار هم خواسته ام واسطه بفرستم ولی ... ولی واسطه به هر حال واسطه است و به قول معروف خود واسطه یک فاصله است . ضمن اینکه من کسی را در تهران نداشتم . وقتی به در دانشگاه رسیدند با دوستش خداحافظی کرد و تنها شد . به سرعتم اضافه کردم به سمت خیابان حرکت کرد و آن طرف خیابان در ایستگاه اتوبوس ایستاد . توی ایستگاه شلوغ بود و صورت خوشی نداشت ، اگر با او صحبت می کردم . اتوبوس که آمد هم او سوار شد و هم من .
البته او متوجه نشد که من سوار شدم ولی ... ولی من حواسم جمع او بود . سمیرا محمدی اسمی که مدتهاست توی ذهنم تکرار می شود ؛ نشسته بود کنار پنجره اتوبوس و چیزی را می خواند . من هم سرم را به میله ای تکیه داده بودم و یواشکی او را نگاه می کردم .
کلاس بعد از ظهر امروز را هم از دست داده بودم . هر چند اگر می رفتم هم مثل چند هفته گذشته چیزی از درس نمی فهمیدم . اتوبوس دوباره ایستاد ، او بلند شد تا پیاده شود . من هم با عجله پیاده شدم . پیش خودم کمی فکر کردم و حرفهایم را جمع و جور کردم ، وقتی دیگر احساس کردم که آماده ام به سرعت قدمهایم افزودم و به یکی دو متری او رسیدم . آب دهانم را قورت دادم و او را صدا زدم .
- خانم محمدی ... ببخشید ...
ایستاد و برگشت وقتی مرا دید خیلی تعجب کرد .
-  سلام خانم محمدی
هنوز مبهوت بود .
-  س . سلام . شما ... اینجا ...
-   بله . والا واقعیتش خواستم بعد از کلاس بهتون بگم ولی نشد ، این بود که ...
دستی روی شانه ام احساس کردم . وقتی برگشتم پسری خوش هیکل یقه ام را چسبید .
- بی شرف تو غیرت نداری مزاحم دختر مردم می شی .
بعد با کله اش محکم توی صورتم زد و دیگر چیزی نفهمیدم .
***
سعید دلش را گرفته بود و می خندید . برای اینکه من بیشتر بسوزم ، بلند بلند قهقهه می زد و خودش را روی زمین می غلتاند .
-  وای خدا ... مردم از خنده . رفته خواستگاری دماغشو شکوندن .
-  سعید کجاش خنده داره . دماغ من هنوز درد می کنه . دکتر گفت اگر شانس بیاری ، مجبور نیستی عمل کنی . اونوقت تو هرهر می خندی .
-  جان تو دست خودم نیست ... دکتر راست گفته ، شانس آوردی زنده ای ... و دوباره خندید .
-  سعید خیلی بی جنبه ای ! منو باش مشکلاتمو با کی در میون می ذارم .
سعید از جاش بلند شد و به سمت من آمد و در حالی که سعی می کرد ته مانده های خنده اش را هم خرج کند ، دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : « ببین حامد ، شاگرد اول عزیز ، تو یه پسر شهرستانی هستی که وضع زندگیتون متوسطه ، رشته پزشکی هم که الحمد لله تمومی نداره . سه سال همینطوری برای شما که خرخون هستید هم ، تخصص ، بعد هم سربازی و ... »
حرفش را قطع کردم و شانه ام را از زیر دستش آزاد کردم  : « خوب که چی ؟ یعنی توی این مدت نباید ازدواج کنم یا ... یا نباید از کسی خوشم بیاد . حالا اگه یه وقت یکی مثل من زد و ...
-  عاشق شد !؟
-  مسخره می کنی سعید ؟
-  نه به خدا ، فقط نمی دونم چی جوابتو بدم . من این حرفها رو می زنم که اگه یه وقت بهت جواب رد دادن ، ناراحت نشی . یعنی اونا هم یه جورایی حق دارن . هی پسر ! دفعه بعد هم اگه گوشاتو ببرن کلی فیلم میشه .
-  من نمی فهمم منظورت از حق چیه ؟ اینکه نذاری دو تا جوون به هم برسن کجاش حقه ؟ مگه خدا روزی رسون نیست ؟
-  اوه حالا از کجا می دونی جواب رد بهت می دن .
-  آقای حامد مددی اطلاعات جهت ملاقات . آقای حامد مددی اطلاعات جهت ملاقات .
صدای نگهبان بود که مرا صدا می کرد . رو به سعید کردم و با تعجب پرسیدم ، کیه این موقع شب اومده خوابگاه ؟
سعید خنده ای کرد و گفت : کارت دانشجویی ات را بردار ، اگه از آشناهات بودن و با این چسب و باند نشناختنت کارتتو بهشون نشون بده .
از پله ها پایین می آمدم که از آخرین پاگرد جلوی نگهبانی را دیدم . ای وای  خدا ! سمیرا با همان جوانی که با سر دماغم را له کرد و یک مرد دیگر جلوی در بودند . با سرعت برگشتم بالا .
-  سعید ... سعید ...
-  چیه ؟ چرا نفس نفس می زنی . برای دماغت خوب نیست .
-  اومده ، خودشه . دختره با همون کسی که دماغم رو به این روز انداخت .
خنده سعید روی لباش خشک شد .
-  اومدن چیکار ؟
-  نمی دونم
- حالا احتمالا اومده بقیه کتکو بزنه . صبر کن بذار من هم باهات می یام ، ببینم این یارو حرف حسابش چیه ؟
لباسهایمان را پوشیدیم . سعید نانچیکوی خودش را هم برداشت و از پشت آن را تا نصفه داخل شلوارش کرد .
- سعید این چیه ؟
- هیچی محض احتیاط .
آنقدر هول شده بودم که به جوابش فکر نکردم . با هم از پله ها پایین آمدیم . سمیرا تا مرا دید با چشم به مردی که سن و سالی داشت و موهایش جو گندمی بود ، اشاره ای کرد و مرا نشان داد . من هم با صدایی آرام به سعید گفتم که آن جوان کدام است . اول از همه من سلام کردم . سمیرا جلوتر آمد .
-  سلام آقای مددی ... والا ... شرمنده ، ایشون ( و اشاره به جوان کرد ) عموی من هستند. ایشون هم پدرم ، من نمی دونم شما توی محل ما چیکار داشتین ، خدمت رسیدیم تا عموم از شما عذرخواهی کنه . واقعیتش این بنده خدا ...
مرد جوان جلو آمد و در حالیکه دست به موهایش داشت گفت :
- شرمنده آقای دکتر ! من فکر کردم شما مزاحم برادر زاده من شدید ، این بود که خون جلوی چشمامو گرفت . دیگه ... دیگه باید ببخشید .
مرد جا افتاده که سمیرا او را پدرش معرفی کرد هم گفت :
- جوون ! خرج بیمارستان هم هر چی بشه من تقبل می کنم . اتفاقیه که نباید می افتاد . باعث شرمندگی ماست . من و سعید به هم نگاه کردیم و او خیلی زود فهمید نباید آنجا بماند .
- ببخشید ... من باید برم بالا ... الان شام می سوزه ... با اجازه
بعد هم برگشت و به سمت پله ها رفت . وقتی برگشت ، هر سه نفر آن نانچیکوی سعید را که تا نصفه از شلوارش بیرون زده بود دیدند .
- می دونید حضور شما خیلی غیر منتظره بود . با اتفاقی که افتاد ، من فکر کردم ، فکر کردم باید بقیه کتکم را بخورم . این بود که این رفیقم ...
عموی سمیرا خندید و جلو آمد و رویم را بوسید . سمیرا هم لبخند زد و آن را زود خورد . پدرش گفت :
- خوب حالا طوری که نشده ان شاء الله ، راستی کدوم بیمارستان رفتید ؟
- نه دکتر گفت که شانس آوردیم که احتیاج به عمل نداره ، فقط ... بعد رو به سمیرا کردم و گفتم : فقط چون بیمارستان دانشگاه رفتم ، بچه هایی که آنجا کلا س داشتند کلی بهم خندیدند . آخه من اصلا  اهل دعوا و مشاجره نیستم .
پدر سمیرا تسبیحی از جیبش در آورد و گفت :
- بله مشخصه که جوون با شخصیتی هستید ، راستی توی محل ما فا میل و آشنایی دارید ؟
موقعیت را خیلی مناسب دیدم که حرفم را بزنم .
- والا فامیل و آشنا ... شاید ... یعنی امیدوارم پیدا کنم . راستش من می خواستم از دخترتون بخوام که ...
وقتی حرفم به اینجا رسید دیدم نوع نگاه پدر و عموی سمیرا عوض شد ، ولی من به خودم جرات دادم و بقیه حرفم را زدم .
- می خواستم از دخترتون بخوام یک طوری خدمت شما برسم و یه مسئله مهمی رو در میون بذرام ...
عموی سمیرا جلو آمد و در حالیکه صدایش را عوض می کرد و ادای مرا در آورد گفت :
-  چه مسئله مهمی ؟
رو به پدر  سمیرا کردم و گفتم : « یه مسئله به مهمیه سمیرا » .
جمله من که تموم شد ، مشت عموی سمیرا بود که در کمتر از یک ثانیه توی چشمم نشست .
نگهبان سریع به کمکم آمد . چیزی نمی دیدم ، چشمم سیاهی می رفت . فقط صدای آنها را می شنیدم .
-  غلط کردی ! پسره پررو . داداش ولم کن بذار گردنشو بشکنم .
-  آقا اینجا خوابگاهه ، میدون بوکس که نیست .
-  عمو آبرمون رفت ، تو رو خدا .
بچه ها آمدند و مرا با خود بردند و نگهبان هم آنها را از در خوابگاه بیرون کرد .
***
اشک از چشمهای سعید جاری شده بود و صورتش خیس خیس بود . دیگر صدای خنده اش به سختی می رسید ، نیم ساعتی بود که می خندید . من هم روبروی آینه ایستاده بودم و چشمم را برانداز می کردم .
- پسر تو خیلی آدم خوبی هستی . تا حالا تو عمرم اینقدر نخندیده بودم .
فکر کنم سعید حق داشت . به همین خاطر حرفی نزدم تا وضع بدتر نشود . آخر سعید علاوه بر ورزشهای رزمی ، توی خندیدن و مزه پروندن هم تبحر خاصی داشت .
- وای پسر تو آخرشی ، می تونی فردا مدل کلاس بشی و استاد در مورد دماغ و چشم مصدوم صحبت کنه !
اعصابم به هم ریخته بود ، از بس سعید می خندید . دور چشم راستم کاملا سیاه شده بود و باد کرده بود ، مثل یک قاب سیاه کلفت . نصف صورتم را هم آتل و چسبهای دماغم پوشانده بود . واقعا دیگر کسی نمی توانست مرا بشناسد .
- جان حامد بگو چه سوتی ای دادی که دوباره مشت خوردی ؟ بازم مزاحم شده بودی ... آی دلم . حتی موقع حرف زدن هم می خندید . با نارحتی گفتم :
- هیچی حرف آخر رو بهشون زدم .
- ا ... پس چرا زنده ای ؟ ... وای خدا جون ، چی میشه قبول کنن . با این عمویی که من دیدم ، قیافه تو هر وقت با زنت دعوات میشه دیدنیه .
- سعید جان یه خورده استراحت کن ، بعدا دوباره بخند !
- جون حامد دست خودم نیست ... راستی گفتی بابش گفته تو خیلی با شخصیتی ؟!
- مسخره نکن بدبخت ، بچه ات همین طوری میشه ها .
- آی دلم ... نه مسخره نمی کنم ؛ دارم فکر می کنم اگه یه خورده بی شخصیت بودی چی می شد !
نزدیک اذان صبح بود و سعید همچنان می خندید . نمی دانستم چرا این اتفاق افتاد . شاید من خیلی
ی گدار به آب زده بودم و یا شاید لحن حرف زدنم ، اینطور بود . ولی وقتی برای آبجی زهرا خواستگار آمد ، همین حرفها را زد و اتفاقا بابا خیلی محترمانه با او برخورد کرد .
- حامد من جای تو بودم از این به بعد دختره رو که می دیدم فرار می کردم .
-  سعید تو رو خدا بس کن دیگه ، مخم تکون خورد . از بس خندیدی .
این جمله را که گفتم خنده اش شدیدتر شد .
- مخ تو از مشت اون یارو تکون خورده یا از خنده متن ؟
- سعید بی صدا بخند . می خوام بخوابم .
در حالیکه همچنان می خندیدگفت :
- ولی گذشته از شوخی با این برخورد باز هم می خواهی ادامه بدی ؟
صدای اذان از مسجد رو به روی خوابگاه ، بلند شد . سریع نمازم را خواندم و سرم را روی کتابهایم گذاشتم و پتو را هم روی خودم انداختم . همینطور که به جمله آخر سعید فکر می کردم خوابم برد .
***
صبح که از خواب بلند شدم و ساعت را نگاه کردم کلی به سعید بدو بیراه گفتم . خودش رفته بود و مرا بیدار نکرده بود . با عجله لباسهایم را پوشیدم و حرکت کردم . صورتم درد می کرد و هم چشمم و هم دماغم . ساعتم را نگاه کردم به احتمال زیاد دیر می رسیدم . آن ساعت هم با دکتر وفادار کلاس داشتم که دیروز توی بیمارستان مرا دیده بود .
مردم طور خاصی نگاهم می کردند ، البته حق هم داشتند . با آن قیافه ای که من پیدا کرده بودم واقعا تماشایی شده بودم . بچه های دبستانی که لباسهای هم شکلی هم پوشیده بودند ، با انگشت مرا به همدیگر نشان می دادند و می خندیدند . آنها را که می دیدم یاد سعید می افتادم .
به کلاس رسیدم دو سه نفس عمیق کشیدم و در زدم و داخل شدم . به محض اینکه داخل شدم کلاس منفجر شد و همه زدند زیر خنده .
دکتر وفادار جلوتر آمد و گفت :
- به به ! آقای مددی دیروز تو بیمارستان فقط بینی تون آسیب دیده بود . الان چشمتون هم که ... از ردیف پسرها یکی گفت : « استاد خود درگیری مزمن داره » . و دوباره کلاس یکپارچه خنده شد .
گفتنم استاد اگر اجازه نمی دید ، کلاس نیام .
- والا خودت که مشکلی نداری ، ولی با این وضع که اومدی دیگه حواس برای بچه ها نمی مونه که ... بفرمایید ، بفرمایید بنشینید .
جلو جا نبود . سلانه سلانه تا ته کلاس رفتم و جای خالی پیدا کردم و نشستم . استاد هم درس را ادامه داد . حواسم اصلا به درسم نبود . پیش خودم فکر می کردم که اگر با سمیرا روبرو بشوم ، چه برخوردی بکنم . یا برخورد او چگونه خواهد بود .
- خونریزی دو نوع هست : خونریزی خارجی و خونریزی داخلی . در خونریزی خارجی خون از بدن خارج میشه ، ولی در خون ریزی داخلی که که معمولا به علت پارگی مویرگهاست ، خون از بدن خارج نمیشه . مثل چشمهای آقای مددی ... آقای مددی حواست کجاست ؟
- من هی ... هیجا استاد .
دوباره کلاس از صدای خنده پر شد .
- اگه حالت خوب نیست ، می تونی بری ها .
- نه استاد ... خوبم .
و او دوباره درس را ادامه داد . چند دقیقه بعد هم کلاس تمام شد . اصلا حال و هوای کلاس بعدی و احتمالا خنده های بچه ها را نداشتم . همانجا سر جام  ، سرم را روی دسته صندلی گذاشتم . هنوز خوابم می آمد . صدای صندلیهای کلاس که موقع بیرون رفتن بچه ها جابجا می شدند می آمد . کم کم همه رفتند ، چند دقیقه ای سرم را روی صندلی گذاشتم و تصمیم گرفتم به خوابگاه برگردم . وقتی سرم را بلند کردم ، دیدم سمیرا روبرویم ایستاده است .
نگاهم را از نگاهش گرفتم ، او هم سرش را پایین انداخت و سلام کرد  . جواب سلامش را دادم و جزوه ام را داخل کیف گذاشتم . همانطور که سرش پایین بود گفت :
- فقط اومدم ازتون عذر خواهی کنم .
- دیشب هم برای همین کار اومده بودین مثل اینکه !
- شما حق دارید ما رو نبخشید ، فقط می خوام بدونید که من هیچ نقشی توی این اتفاقات نداشتم ، خداحافظ .
بعد هم برگشت  و به سمت در کلاس حرکت کرد . کیفم را برداشتم و قبل از اینکه از کلاس بیرون برود ، صدایش کردم . ایستاد و به آرامی بر گشت . هنوز هم سرش پایین بود .
- خانم محمدی ، شما جوری برخورد می کنید ، انگار هیچ مسئله ای به غیر از کتک خوردن من وجود نداره . این جمله را که گفتم ، گوشه مقنه اش را در دست گرفت و کمی با آن ور رفت .
- یه موضوع مهم دیگه ای هم دیشب مطرح شد .
گوشه مقنه اش را را به دندان گرفت . صورتش سرخ شده بود .
- نمی خواهم شما رو تحت فشار بگذارم که همین الان حرفی بزنید ولی ... خوبه به این قضیه فکر کنید .
همانطورکه با گوشه مقنعه اش بازی می کرد ، با لحنی کاملا متفاوت و مهربانانه گفت : « صورتتون هنوز درد می کنه » . وقتی لحنش عوض شد ، حال من عوض شد . انگار قلبم تندتر می زد و بدنم گرم شد . سرم را پایین انداختم و گفتم : « درد ؟ ن ... نه ... یعنی چرا ولی خیلی زیاد نه »
حدود یک دقیقه تمام بینمان به سکوت گذشت . آن هم چه سکوتی . چادرش را مرتب کرد و گفت : « پدرم به من گفتند : شما اگر باز هم مصر بودید ، بهتون بگم یه موقعی با خانواده تشریف بیاورید منزل ما ... با اجازه »
و دوباره به سمت در حرکت کرد . درد صورتم را دیگر احساس نمی کردم . اصلا فکرش را هم نمی کردم . پشتم از عرق خیس خیس شده بود . می خواستم از خوشحالی فریاد بزنم . سمیرا دوباره کنار در ایستاد و گفت : « عموی من بیشتر از یک مشت به شما نزد ، پس قاعدتا نباید پای هر دو چشم شما کبود شده باشه ... خدا نگهدار » خدانگدار را همرا ه با لبخندی زد که مدتها دنبالش بودم . زبانم بند آمده بود . چی ؟ هردو تا چشم ؟
رفتم دستشویی دانشکده و خودم را توی آینه نگاه کردم . پای چشم چپم هم سیاه بود . شک نکردم ، کار خود سعید بود . تازه فهمیدم چرا مردم اینقدر می خندیدند . توی دستشویی بلند داد زدم : وای به حالت سعید ! وای به حالت !

مهدی قزلی





۲ نظر:

hamed گفت...

salam khobin....midonestinke in dastan ke inja gozashtin az royw mn neveshte shode...esme mn hamede madadie va samira o said ham hmkelasiam bodn ke har 3 tamon to daneshgahe beheshti dars mikhondim...albte dastanesh sakhtegie vali samira khyli khanome zibai bod ke badha ba bardar zade ye vazire sabegh ezdevaj kard...vali harchi fek mikonm esme nevisande dastan baram ashna nemiad va inke chera az esme ma estefade karde....khasti bbini mno in linke mne
http://pulse.yahoo.com/_3HU2WKITIBULIG6TEL4IKHEMTA/album

ناشناس گفت...

با سلام و خسته نباشید به شما.

بد از خواندن این داستان ساختگی و اسم ظاهراً مستعار نویسندهٔ عزیز، باید خدمت حضور محترمتان استدعا کنم که لطف بفرمایید این داستان را از ارشییو خود به اصطلاح دلته فرموده تا لطف و برکت خداوند متعال بیشتر نسیبه شما بردار عزیز گردد.

امید بر اینکه جامعه ایرانی‌ شعور این را پیدا کند تا در مسائل شخصی دیگران دخالت نکند!! و بالاتر از این از خدا می‌طلبم که آگهی این را به ما بدهد تا بخاطر کمبودهای درونی خود خواسته یا ناخواسته به دیگران زیان نرسانیم.

امیدوار هستم که شخصیت اصلی این داستان هرکجا هستند شاد باشند.

با تشکر از شما،

یک همکلاسی