۱۳۸۷/۱۲/۰۸

هزینه یک خواستگاری ساده



استاد که کتابش را بست فقط چند ثانیه طول کشید تا وسایلم را جمع کنم . خودم را مجاب کرده بودم که حرفم را بزنم . چهار ماه تمام بود که زندگیم شده بود جستجو ، تحقیق و پرس و جو در مورد او . دیگر مطمئن شده بودم . ولی ترس ،  مدتی دست و پایم را بسته بود . امروز باید حرفم را می زدم . سرازیر شدم از پله ها پایین و زودتر از بقیه ، کنار در دانشکده منتظر ماندم تا او بیرون بیاید . وای از این شانس ، همیشه تنها بود . این بار با یکی از دوستانش آمدند . می دانستم دوشنبه ها دیگر کلاسی ندارد و می رود خانه ، به همین خاطر دنبالش رفتم . هیچ کس به پای او نمی رسید ، توی متانت و خانمی . همین حجب و حیایش فکر کنم بیچاره ام کرد . سال دومی بود و احتمالا باید دو سال از من کوچکتر می بود . به خاطرش مجبور شدم دوباره سر بعضی از کلاسهایی که گذرانده بودم بنشینم . طوری که بعضی از دوستانم فکر کردند آن درسها را افتاده ام . چند بار هم خواسته ام واسطه بفرستم ولی ... ولی واسطه به هر حال واسطه است و به قول معروف خود واسطه یک فاصله است . ضمن اینکه من کسی را در تهران نداشتم . وقتی به در دانشگاه رسیدند با دوستش خداحافظی کرد و تنها شد . به سرعتم اضافه کردم به سمت خیابان حرکت کرد و آن طرف خیابان در ایستگاه اتوبوس ایستاد . توی ایستگاه شلوغ بود و صورت خوشی نداشت ، اگر با او صحبت می کردم . اتوبوس که آمد هم او سوار شد و هم من .
البته او متوجه نشد که من سوار شدم ولی ... ولی من حواسم جمع او بود . سمیرا محمدی اسمی که مدتهاست توی ذهنم تکرار می شود ؛ نشسته بود کنار پنجره اتوبوس و چیزی را می خواند . من هم سرم را به میله ای تکیه داده بودم و یواشکی او را نگاه می کردم .
کلاس بعد از ظهر امروز را هم از دست داده بودم . هر چند اگر می رفتم هم مثل چند هفته گذشته چیزی از درس نمی فهمیدم . اتوبوس دوباره ایستاد ، او بلند شد تا پیاده شود . من هم با عجله پیاده شدم . پیش خودم کمی فکر کردم و حرفهایم را جمع و جور کردم ، وقتی دیگر احساس کردم که آماده ام به سرعت قدمهایم افزودم و به یکی دو متری او رسیدم . آب دهانم را قورت دادم و او را صدا زدم .
- خانم محمدی ... ببخشید ...
ایستاد و برگشت وقتی مرا دید خیلی تعجب کرد .
-  سلام خانم محمدی
هنوز مبهوت بود .
-  س . سلام . شما ... اینجا ...
-   بله . والا واقعیتش خواستم بعد از کلاس بهتون بگم ولی نشد ، این بود که ...
دستی روی شانه ام احساس کردم . وقتی برگشتم پسری خوش هیکل یقه ام را چسبید .
- بی شرف تو غیرت نداری مزاحم دختر مردم می شی .
بعد با کله اش محکم توی صورتم زد و دیگر چیزی نفهمیدم .
***
سعید دلش را گرفته بود و می خندید . برای اینکه من بیشتر بسوزم ، بلند بلند قهقهه می زد و خودش را روی زمین می غلتاند .
-  وای خدا ... مردم از خنده . رفته خواستگاری دماغشو شکوندن .
-  سعید کجاش خنده داره . دماغ من هنوز درد می کنه . دکتر گفت اگر شانس بیاری ، مجبور نیستی عمل کنی . اونوقت تو هرهر می خندی .
-  جان تو دست خودم نیست ... دکتر راست گفته ، شانس آوردی زنده ای ... و دوباره خندید .
-  سعید خیلی بی جنبه ای ! منو باش مشکلاتمو با کی در میون می ذارم .
سعید از جاش بلند شد و به سمت من آمد و در حالی که سعی می کرد ته مانده های خنده اش را هم خرج کند ، دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : « ببین حامد ، شاگرد اول عزیز ، تو یه پسر شهرستانی هستی که وضع زندگیتون متوسطه ، رشته پزشکی هم که الحمد لله تمومی نداره . سه سال همینطوری برای شما که خرخون هستید هم ، تخصص ، بعد هم سربازی و ... »
حرفش را قطع کردم و شانه ام را از زیر دستش آزاد کردم  : « خوب که چی ؟ یعنی توی این مدت نباید ازدواج کنم یا ... یا نباید از کسی خوشم بیاد . حالا اگه یه وقت یکی مثل من زد و ...
-  عاشق شد !؟
-  مسخره می کنی سعید ؟
-  نه به خدا ، فقط نمی دونم چی جوابتو بدم . من این حرفها رو می زنم که اگه یه وقت بهت جواب رد دادن ، ناراحت نشی . یعنی اونا هم یه جورایی حق دارن . هی پسر ! دفعه بعد هم اگه گوشاتو ببرن کلی فیلم میشه .
-  من نمی فهمم منظورت از حق چیه ؟ اینکه نذاری دو تا جوون به هم برسن کجاش حقه ؟ مگه خدا روزی رسون نیست ؟
-  اوه حالا از کجا می دونی جواب رد بهت می دن .
-  آقای حامد مددی اطلاعات جهت ملاقات . آقای حامد مددی اطلاعات جهت ملاقات .
صدای نگهبان بود که مرا صدا می کرد . رو به سعید کردم و با تعجب پرسیدم ، کیه این موقع شب اومده خوابگاه ؟
سعید خنده ای کرد و گفت : کارت دانشجویی ات را بردار ، اگه از آشناهات بودن و با این چسب و باند نشناختنت کارتتو بهشون نشون بده .
از پله ها پایین می آمدم که از آخرین پاگرد جلوی نگهبانی را دیدم . ای وای  خدا ! سمیرا با همان جوانی که با سر دماغم را له کرد و یک مرد دیگر جلوی در بودند . با سرعت برگشتم بالا .
-  سعید ... سعید ...
-  چیه ؟ چرا نفس نفس می زنی . برای دماغت خوب نیست .
-  اومده ، خودشه . دختره با همون کسی که دماغم رو به این روز انداخت .
خنده سعید روی لباش خشک شد .
-  اومدن چیکار ؟
-  نمی دونم
- حالا احتمالا اومده بقیه کتکو بزنه . صبر کن بذار من هم باهات می یام ، ببینم این یارو حرف حسابش چیه ؟
لباسهایمان را پوشیدیم . سعید نانچیکوی خودش را هم برداشت و از پشت آن را تا نصفه داخل شلوارش کرد .
- سعید این چیه ؟
- هیچی محض احتیاط .
آنقدر هول شده بودم که به جوابش فکر نکردم . با هم از پله ها پایین آمدیم . سمیرا تا مرا دید با چشم به مردی که سن و سالی داشت و موهایش جو گندمی بود ، اشاره ای کرد و مرا نشان داد . من هم با صدایی آرام به سعید گفتم که آن جوان کدام است . اول از همه من سلام کردم . سمیرا جلوتر آمد .
-  سلام آقای مددی ... والا ... شرمنده ، ایشون ( و اشاره به جوان کرد ) عموی من هستند. ایشون هم پدرم ، من نمی دونم شما توی محل ما چیکار داشتین ، خدمت رسیدیم تا عموم از شما عذرخواهی کنه . واقعیتش این بنده خدا ...
مرد جوان جلو آمد و در حالیکه دست به موهایش داشت گفت :
- شرمنده آقای دکتر ! من فکر کردم شما مزاحم برادر زاده من شدید ، این بود که خون جلوی چشمامو گرفت . دیگه ... دیگه باید ببخشید .
مرد جا افتاده که سمیرا او را پدرش معرفی کرد هم گفت :
- جوون ! خرج بیمارستان هم هر چی بشه من تقبل می کنم . اتفاقیه که نباید می افتاد . باعث شرمندگی ماست . من و سعید به هم نگاه کردیم و او خیلی زود فهمید نباید آنجا بماند .
- ببخشید ... من باید برم بالا ... الان شام می سوزه ... با اجازه
بعد هم برگشت و به سمت پله ها رفت . وقتی برگشت ، هر سه نفر آن نانچیکوی سعید را که تا نصفه از شلوارش بیرون زده بود دیدند .
- می دونید حضور شما خیلی غیر منتظره بود . با اتفاقی که افتاد ، من فکر کردم ، فکر کردم باید بقیه کتکم را بخورم . این بود که این رفیقم ...
عموی سمیرا خندید و جلو آمد و رویم را بوسید . سمیرا هم لبخند زد و آن را زود خورد . پدرش گفت :
- خوب حالا طوری که نشده ان شاء الله ، راستی کدوم بیمارستان رفتید ؟
- نه دکتر گفت که شانس آوردیم که احتیاج به عمل نداره ، فقط ... بعد رو به سمیرا کردم و گفتم : فقط چون بیمارستان دانشگاه رفتم ، بچه هایی که آنجا کلا س داشتند کلی بهم خندیدند . آخه من اصلا  اهل دعوا و مشاجره نیستم .
پدر سمیرا تسبیحی از جیبش در آورد و گفت :
- بله مشخصه که جوون با شخصیتی هستید ، راستی توی محل ما فا میل و آشنایی دارید ؟
موقعیت را خیلی مناسب دیدم که حرفم را بزنم .
- والا فامیل و آشنا ... شاید ... یعنی امیدوارم پیدا کنم . راستش من می خواستم از دخترتون بخوام که ...
وقتی حرفم به اینجا رسید دیدم نوع نگاه پدر و عموی سمیرا عوض شد ، ولی من به خودم جرات دادم و بقیه حرفم را زدم .
- می خواستم از دخترتون بخوام یک طوری خدمت شما برسم و یه مسئله مهمی رو در میون بذرام ...
عموی سمیرا جلو آمد و در حالیکه صدایش را عوض می کرد و ادای مرا در آورد گفت :
-  چه مسئله مهمی ؟
رو به پدر  سمیرا کردم و گفتم : « یه مسئله به مهمیه سمیرا » .
جمله من که تموم شد ، مشت عموی سمیرا بود که در کمتر از یک ثانیه توی چشمم نشست .
نگهبان سریع به کمکم آمد . چیزی نمی دیدم ، چشمم سیاهی می رفت . فقط صدای آنها را می شنیدم .
-  غلط کردی ! پسره پررو . داداش ولم کن بذار گردنشو بشکنم .
-  آقا اینجا خوابگاهه ، میدون بوکس که نیست .
-  عمو آبرمون رفت ، تو رو خدا .
بچه ها آمدند و مرا با خود بردند و نگهبان هم آنها را از در خوابگاه بیرون کرد .
***
اشک از چشمهای سعید جاری شده بود و صورتش خیس خیس بود . دیگر صدای خنده اش به سختی می رسید ، نیم ساعتی بود که می خندید . من هم روبروی آینه ایستاده بودم و چشمم را برانداز می کردم .
- پسر تو خیلی آدم خوبی هستی . تا حالا تو عمرم اینقدر نخندیده بودم .
فکر کنم سعید حق داشت . به همین خاطر حرفی نزدم تا وضع بدتر نشود . آخر سعید علاوه بر ورزشهای رزمی ، توی خندیدن و مزه پروندن هم تبحر خاصی داشت .
- وای پسر تو آخرشی ، می تونی فردا مدل کلاس بشی و استاد در مورد دماغ و چشم مصدوم صحبت کنه !
اعصابم به هم ریخته بود ، از بس سعید می خندید . دور چشم راستم کاملا سیاه شده بود و باد کرده بود ، مثل یک قاب سیاه کلفت . نصف صورتم را هم آتل و چسبهای دماغم پوشانده بود . واقعا دیگر کسی نمی توانست مرا بشناسد .
- جان حامد بگو چه سوتی ای دادی که دوباره مشت خوردی ؟ بازم مزاحم شده بودی ... آی دلم . حتی موقع حرف زدن هم می خندید . با نارحتی گفتم :
- هیچی حرف آخر رو بهشون زدم .
- ا ... پس چرا زنده ای ؟ ... وای خدا جون ، چی میشه قبول کنن . با این عمویی که من دیدم ، قیافه تو هر وقت با زنت دعوات میشه دیدنیه .
- سعید جان یه خورده استراحت کن ، بعدا دوباره بخند !
- جون حامد دست خودم نیست ... راستی گفتی بابش گفته تو خیلی با شخصیتی ؟!
- مسخره نکن بدبخت ، بچه ات همین طوری میشه ها .
- آی دلم ... نه مسخره نمی کنم ؛ دارم فکر می کنم اگه یه خورده بی شخصیت بودی چی می شد !
نزدیک اذان صبح بود و سعید همچنان می خندید . نمی دانستم چرا این اتفاق افتاد . شاید من خیلی
ی گدار به آب زده بودم و یا شاید لحن حرف زدنم ، اینطور بود . ولی وقتی برای آبجی زهرا خواستگار آمد ، همین حرفها را زد و اتفاقا بابا خیلی محترمانه با او برخورد کرد .
- حامد من جای تو بودم از این به بعد دختره رو که می دیدم فرار می کردم .
-  سعید تو رو خدا بس کن دیگه ، مخم تکون خورد . از بس خندیدی .
این جمله را که گفتم خنده اش شدیدتر شد .
- مخ تو از مشت اون یارو تکون خورده یا از خنده متن ؟
- سعید بی صدا بخند . می خوام بخوابم .
در حالیکه همچنان می خندیدگفت :
- ولی گذشته از شوخی با این برخورد باز هم می خواهی ادامه بدی ؟
صدای اذان از مسجد رو به روی خوابگاه ، بلند شد . سریع نمازم را خواندم و سرم را روی کتابهایم گذاشتم و پتو را هم روی خودم انداختم . همینطور که به جمله آخر سعید فکر می کردم خوابم برد .
***
صبح که از خواب بلند شدم و ساعت را نگاه کردم کلی به سعید بدو بیراه گفتم . خودش رفته بود و مرا بیدار نکرده بود . با عجله لباسهایم را پوشیدم و حرکت کردم . صورتم درد می کرد و هم چشمم و هم دماغم . ساعتم را نگاه کردم به احتمال زیاد دیر می رسیدم . آن ساعت هم با دکتر وفادار کلاس داشتم که دیروز توی بیمارستان مرا دیده بود .
مردم طور خاصی نگاهم می کردند ، البته حق هم داشتند . با آن قیافه ای که من پیدا کرده بودم واقعا تماشایی شده بودم . بچه های دبستانی که لباسهای هم شکلی هم پوشیده بودند ، با انگشت مرا به همدیگر نشان می دادند و می خندیدند . آنها را که می دیدم یاد سعید می افتادم .
به کلاس رسیدم دو سه نفس عمیق کشیدم و در زدم و داخل شدم . به محض اینکه داخل شدم کلاس منفجر شد و همه زدند زیر خنده .
دکتر وفادار جلوتر آمد و گفت :
- به به ! آقای مددی دیروز تو بیمارستان فقط بینی تون آسیب دیده بود . الان چشمتون هم که ... از ردیف پسرها یکی گفت : « استاد خود درگیری مزمن داره » . و دوباره کلاس یکپارچه خنده شد .
گفتنم استاد اگر اجازه نمی دید ، کلاس نیام .
- والا خودت که مشکلی نداری ، ولی با این وضع که اومدی دیگه حواس برای بچه ها نمی مونه که ... بفرمایید ، بفرمایید بنشینید .
جلو جا نبود . سلانه سلانه تا ته کلاس رفتم و جای خالی پیدا کردم و نشستم . استاد هم درس را ادامه داد . حواسم اصلا به درسم نبود . پیش خودم فکر می کردم که اگر با سمیرا روبرو بشوم ، چه برخوردی بکنم . یا برخورد او چگونه خواهد بود .
- خونریزی دو نوع هست : خونریزی خارجی و خونریزی داخلی . در خونریزی خارجی خون از بدن خارج میشه ، ولی در خون ریزی داخلی که که معمولا به علت پارگی مویرگهاست ، خون از بدن خارج نمیشه . مثل چشمهای آقای مددی ... آقای مددی حواست کجاست ؟
- من هی ... هیجا استاد .
دوباره کلاس از صدای خنده پر شد .
- اگه حالت خوب نیست ، می تونی بری ها .
- نه استاد ... خوبم .
و او دوباره درس را ادامه داد . چند دقیقه بعد هم کلاس تمام شد . اصلا حال و هوای کلاس بعدی و احتمالا خنده های بچه ها را نداشتم . همانجا سر جام  ، سرم را روی دسته صندلی گذاشتم . هنوز خوابم می آمد . صدای صندلیهای کلاس که موقع بیرون رفتن بچه ها جابجا می شدند می آمد . کم کم همه رفتند ، چند دقیقه ای سرم را روی صندلی گذاشتم و تصمیم گرفتم به خوابگاه برگردم . وقتی سرم را بلند کردم ، دیدم سمیرا روبرویم ایستاده است .
نگاهم را از نگاهش گرفتم ، او هم سرش را پایین انداخت و سلام کرد  . جواب سلامش را دادم و جزوه ام را داخل کیف گذاشتم . همانطور که سرش پایین بود گفت :
- فقط اومدم ازتون عذر خواهی کنم .
- دیشب هم برای همین کار اومده بودین مثل اینکه !
- شما حق دارید ما رو نبخشید ، فقط می خوام بدونید که من هیچ نقشی توی این اتفاقات نداشتم ، خداحافظ .
بعد هم برگشت  و به سمت در کلاس حرکت کرد . کیفم را برداشتم و قبل از اینکه از کلاس بیرون برود ، صدایش کردم . ایستاد و به آرامی بر گشت . هنوز هم سرش پایین بود .
- خانم محمدی ، شما جوری برخورد می کنید ، انگار هیچ مسئله ای به غیر از کتک خوردن من وجود نداره . این جمله را که گفتم ، گوشه مقنه اش را در دست گرفت و کمی با آن ور رفت .
- یه موضوع مهم دیگه ای هم دیشب مطرح شد .
گوشه مقنه اش را را به دندان گرفت . صورتش سرخ شده بود .
- نمی خواهم شما رو تحت فشار بگذارم که همین الان حرفی بزنید ولی ... خوبه به این قضیه فکر کنید .
همانطورکه با گوشه مقنعه اش بازی می کرد ، با لحنی کاملا متفاوت و مهربانانه گفت : « صورتتون هنوز درد می کنه » . وقتی لحنش عوض شد ، حال من عوض شد . انگار قلبم تندتر می زد و بدنم گرم شد . سرم را پایین انداختم و گفتم : « درد ؟ ن ... نه ... یعنی چرا ولی خیلی زیاد نه »
حدود یک دقیقه تمام بینمان به سکوت گذشت . آن هم چه سکوتی . چادرش را مرتب کرد و گفت : « پدرم به من گفتند : شما اگر باز هم مصر بودید ، بهتون بگم یه موقعی با خانواده تشریف بیاورید منزل ما ... با اجازه »
و دوباره به سمت در حرکت کرد . درد صورتم را دیگر احساس نمی کردم . اصلا فکرش را هم نمی کردم . پشتم از عرق خیس خیس شده بود . می خواستم از خوشحالی فریاد بزنم . سمیرا دوباره کنار در ایستاد و گفت : « عموی من بیشتر از یک مشت به شما نزد ، پس قاعدتا نباید پای هر دو چشم شما کبود شده باشه ... خدا نگهدار » خدانگدار را همرا ه با لبخندی زد که مدتها دنبالش بودم . زبانم بند آمده بود . چی ؟ هردو تا چشم ؟
رفتم دستشویی دانشکده و خودم را توی آینه نگاه کردم . پای چشم چپم هم سیاه بود . شک نکردم ، کار خود سعید بود . تازه فهمیدم چرا مردم اینقدر می خندیدند . توی دستشویی بلند داد زدم : وای به حالت سعید ! وای به حالت !

مهدی قزلی





۱۳۸۷/۱۲/۰۷

پاسخ به یک اشکال !!!



سلام
یکی از خواننده های نسبتا محترم وبلاگ کیمیا ، با لحنی غیر زیبا به جمله ی پست قبل کیمیا « شهادت پیامبر و حضرت مجتبی و امام رضا علیهم السلام تسلیت باد !!! » ایراد وارد کردن که مگه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله را هم شهید کردن ؟؟؟ قبل از پاسخ اجمالی به این اشکال باید عرض کنم :
نمی دونم چه حکمتیه که در عمر وبلاگ نویسیم ، تقریبا و بلکه تحقیقا هیچ موقع نشده کسی که با این لحن نسبت به یه پست انتقاد داره – چه در این وبلاگ ، چه در تموم وبلاگهایی که دیدم ؛ چه وبلاگهای مذهبی و چه غیر مذهبی ؛ و چه ناقد از سر دلسوزی ناشی از دینداری نوشته و چه از روی نا آگاهی و حتی عامدانه – از خودش یه اثری باقی بذاره که نویسنده ی مطلب برای پاسخ به اون نقد ، بتونه لااقل یه شناخت بسیار کلی از ناقد داشته باشه ! متاسفانه ظاهرا عادت کردیم به محض اینکه مطلبی به ذائقه مون خوش نمیاد – خواه اون مطلب صحیح باشه یا نباشه – بلافاصله عکس العمل نشون بدیم و حتی زحمت مطالعه کردن در مورد اون مطلب رو هم به خودمون ندیم !
اگه وبلاگ نویسی یکی از راههای انتقال نظرات و دیدگاه ها به مخاطبه ، باید تمام آداب این کار رعایت بشه وگرنه هیچ اتفاقی نمی افته و هیچ اثری بر هیچ کدوم از نوشته ها مترتب نمیشه ! به هر حال گو اینکه کیمیا همیشه از تبادل افکار و انتقاد و پیشنهاد ، به شدت استقبال می کرده و می کنه ، اما به همون اندازه هم از تبدیل شدن صحن وبلاگ کیمیا به صحنه ی جنگ بی ادبانه پرهیز داشته و داره ؛ این نوشته در واقع جوابیه ای به شخص نویسنده ی نظر نیست ، بلکه از اونجایی که این سوال رو تا حالا خیلی ها حتی دوستان کیمیا ازش پرسیدن ، این نظر بهانه ای شد برای اینکه پاسخی به پرسش تمام دوستان کیمیایی داده بشه !
اما راجع به اشکال باید عرض کنم :
جدای از بحث تخصصی تاریخی موضوع شهادت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله که فرصت پرداختن به آن در اینجا نیست ، می دانیم که حضرات مقدس معصومین علیهم صلوات الله ، مصداق اکمل انسان کامل هستند . از تعریف انسان کامل که بگذریم ، باید به این نکته توجه کنیم که اگر شهادت به عنوان یک کمال واقعی مطرح باشد – که هست – مصداق اکمل کمال واقعی ، حتما باید واجد این قسم از کمال هم باشد وگرنه کمال او زیر سوال رفته و نقص در کمال او وارد می شود ؛ پس به لحاظ عقلی ، نقطه ی پایانی برای انسان کامل به معنای اتم آن ، شهادت است . به همین دلیل است که حتی حضرت صاحب العصر و الزمان مهدی موعود عجل الله فرجه الشریف به « شهادت » از دنیا می روند .
از این بحث عقلی که بگذریم در کتب تاریخی و روایی ما هم به شهادت پیامبر ، تصریحا و یا تلویحا اشاره شده که من فقط به یک نمونه از آنها اشاره می کنم و دوستان می توانند برای بررسی بیشتر این موضوع ، به کتب مرتبط معتبر مراجعه کنند :
صاحب سلسله کتاب های « الدمعة الساکبه » جناب محمد باقر بن عبد الکریم دهدشتی بهبهانی در مجلدی از این دوره که به زندگی پیامبر اعظم صلی اله علیه و آله اختصاص دارد می گوید :
« احادیث معتبر زیادی وارد شده است که پیامبر شهید و مسموم از دنیا رفته اند ، همانطور که صفار در بصائر از احمد بن محمد از اهوازی نقل کرده و او از قاسم بن محمد از علی از ابی بصیر از امام جعفر صادق علیه السلام که فرمود : رسول الله ( ص) در روز خیبر مسموم شد ... . امام صادق علیه السلام می فرماید : رسول خدا هنگام وفاتش فرمود : امروز راهم را گرفت و زندگانی ام را پایان بخشید آن غذایی که در خیبر خوردم و هیچ کس از ما اهل بیت نیست مگر اینکه به شهادت می رسد . » (1)
ضمنا در اثبات اینکه تمام ذوات مقدسه ی معصومین علیهم صلوات الله به شهادت از دنیا رفته اند ، قسمت پایانی حدیث مذکور که از احادیث بسیار مشهور می باشد کفایت می کند که : « هیچ کس از ما اهل بیت نیست مگر اینکه به شهادت می رسد » که در بعضی از نسخه های دیگر ، این روایت با این جمله تکمیل شده که « یا به شمشیر و یا به زهر »
والسلام
التماس دعا
یاعلی

پ . ن :
1 - الدمعة الساکبه ؛ محمد باقر بن عبد الکریم دهدشتی بهبهانی
زندگی حضرت محمد بن عبدالله خاتم الانبیاء
ترجمه ابراهیم سالطانی نسب
انتشارات آرام دل

۱۳۸۷/۱۲/۰۵

شهادت پیامبر اعظم و حضرت مجتبی و امام رضا علیهم السلام تسلیت باد !!!




سلام
دیگه چند روز بیشتر به آخر ماه صفر نمونده ؛ حرف دلم اینه : ختم ماه صفر به شهادت سه معصوم – پیامبر اعظم و حضرت مجتبی و امام رضا علیهم السلام – شاید برای باشه که اونایی که هنوز دستشون خالیه و اونایی که اصلا یادشون رفته بوده که خدا ، روی چه سکوی پرتاب با عظمتی قرارشون داده بوده ، تلنگر بخورن و برای اینکه از اونایی که دو مااااه ، مشغول استفاده بودند عقب نیفتن ، سفره ی بی سابقه ای از رحمت و کرامت خودش رو پهن می کنه . خوشا به حال اونایی که به مصداق کلام امیر المومنین علی علیه السلام که فرمود : « بادر الفرصه » فرصت رو غنیمت دونستن و استفاده کردن و خوشا به حال اونایی که فرصت رو غنیمت می دونن و استفاده می برن . دست کیمیا مثل همیشه خالیه ، و به این سه مناسبت فقط تونست سه تا انتخاب کنه ؛ همین ! دعاش کنید . موفق باشین
یاعلی



مرثیه خورشید


تازيانه ‏هاي زخمي باد بر سنگ ، ياد آور شلاق‏ هايي است كه بر سينه بلال ‏ها فرود مي‏آمد ، آن هم به جرم مظلوميت ؛ زماني كه هواي سمّي عربستان ، هيچ بهاري را به ياد شقايق ‏ها نمي‏آورد . به ياد آر سوزش گريه ‏هاي زنان قبيله كه كودكان خود را به جرم بي گناهي ، به تيرگي خاك مي‏سپردند و گريه ‏هاي مردان قبيله ، كه جگر گوشه‏ هاي خود را با قساوت تمام ، زير خروارها خاك پنهان مي‏كردند و نمي‏ديدند گل خنده‏ هاي كودكانشان را كه پژمرده مي‏شد .
تازيانه ‏هاي زخم خورده بر همان سنگ‏ هايي سيلي مي‏زد كه دقيقاً تا شصت و سه سالِ پيش ، « قدسيه » نام گرفته بود . خدايان سنگي كه بر روي طاقچه ‏ها ، خداي اهالي مي‏شدند ، اگرچه با زورِ تازيانه . غافل از آن‏كه روزي ، تبر به دستِ يتيمي ، خاكستر آن ‏ها را در اعماق تاريخ ، فسيل خواهد كرد .
ياد آور اوج مظلوميت ياسرها و سميه‏ ها كه تنها و تنها ، به جرم حقيقت گويي و انزجار از افكار موهومِ بولهب ‏ها و بوجهل ‏ها ، به چهار ميخ كشيده شدند . از آن زمان بود كه ديگر نه مردي به زنده به گور شدن دخترش افتخار مي‏كرد و نه زني چونان اشتران قبيله ، زر خريد زراندوزان و ملعبه شهوت‏ رانان قبيله قرار مي‏گرفت .
شصت و سه سالي كه طلايه خورشيد نبوت ، انجماد جهالت را در چشم عصبيت جاهلي آب كرده بود و باران رحمت ، تار هاي تنيده خرافه را از گوشه گوشه شهر رُفته بود . سال ‏هايي كه شيشه عُمر خدايان سنگي مكّه ، به سنگ ابرمرد تاريخ ، همان پيام آور طليعه ‏هاي اميد ، اصابت كرده بود و طلسم ديوهاي لات و هُبَل و عُزّي‏ به دست تواناي او طنين « اللَّه اكبر » ش باطل شده بود .
و حالا بعد از شصت و سه سال ، مكه ، با تمام غرورش ، توان سرپا ايستادن ندارد و مرغ‏ هاي آسمان - از حنجره درد - غروب را به مرثيه نشسته ‏اند . كوچه‏ هاي هميشه مظلوم بني هاشم ، چشم به راه آشناي هر شبشان هستند ؛ مثل يتيماني كه مدّتي است چشم به چارچوب در دوخته‏ اند ، به اشتياق ديدار مهربان‏ ترين پدر دنيا ؛ غافل از آن كه خانه وحي ، لحظات سختي را پشت سر مي‏گذارد و آسمان مكه ، در غم بي سابقه‏ اي فرو رفته است .
شايد در هيچ باوري نگنجد كه از همان لحظه كه رسول‏ صلي الله عليه وآله و سلم ، جام اَلَست را سر كشيد ، عدالت را خانه نشين كردند و مردم ، به عصر جاهليت برگشتند و منبر پيامبر صلي الله عليه وآله و سلم ، تبديل شد به تخته پاره ‏هايي كه بوزينه ‏هاي ابوسفيان از آن بالا مي‏رفتند . كاش رسول‏ صلي الله عليه وآله و سلم زنده بود و مي ‏ديد ابوذر كه از شدّت سجده و طاعت ، پيشاني ‏اش پينه بسته بود ، در چه شرايطي جان داد !
كاش بود و غصب فدك را مي‏ديد ؛ خانه ‏نشيني علي را ، مظلوميت حسن را ، تن پاره پاره حسين را و ...
و از همان لحظه ، مردم به عصر جاهليت برگشتند .

ابراهيم قبله آرباطان‏

تقدیم به امام حسن مجتبي ‏عليه السلام‏

نگاهت وسعت سبز زمين است‏
دلت آيينه ی اهل يقين است‏
خدا در وسعت دستت چه ديده است‏
كه بخشش با قدم ‏هايت عجين است ؟
از آن زخمي كه احساس تو برداشت‏
هزاران لخته باور بر زمين است‏
در اين عصر پر از تيغ تغافل‏
دوباره غربتت گوشه نشين است‏
خدا با چشم‏ هايت هم‏ نشين بود
كه درد و داغ شيعه آتشين است‏

مهري حسيني

تقدیم به حضرت رضا علیه السلام

تمام ثانيه ‏هايم غريب مي‏گذرند
كبوتر دل من آشيانه مي‏خواهد
چه سخت مي‏گذرد لحظه‏ هاي دل تنگي‏
دلم براي پريدن بهانه مي‏خواهد

ضريح دست شما را هزار و چندين بار
به پلك‏ هاي خودم بي دليل مي‏بندم‏
اگر قبول كني رد اشك‏ هايم را
براي ديدن رويت دخيل مي‏ بندم‏

تمام بغض دلم آب مي‏شود وقتي‏
ستاره ‏هاي حرم را ز دور مي ‏بينم‏
و اشك‏ هاي دلم را به پات مي‏ريزم‏
از آستان نگاه تو بوسه مي‏چينم‏

منم كه بين « منم » ها هنوز درگيرم‏
دلم خوش است كه پر مي‏كشم به صحن شما
هميشه منتظرم تا مسافرت بشوم‏
تو را صدا كنم از دور : يا امام رضا (ع)‏

ام‏البنين اميدي




۱۳۸۷/۱۲/۰۳

این نقشه جعلی است (8)

 

نگاهی به تاریخ فلسطین از آغاز تا امروز
قسمت هشتم

خیانت دوستان عرب

شورای عالی فلسطین در 1936 ، اعلام کرد علاوه بر ادامه اعتصابات ، مردم از قوانین حکومتی ، اطاعت نکنند و مالیات نپردازند و به این شکل مبارزه منفی را علیه دولت انگلیس و صهیونیستها سازماندهی کرد . اما حکومت انگلیس نه تنها به در خواستهای آنها توجه نکرد ، بلکه مجوز ورود مهاجران یهودی را برای نیمه دوم سال نیز اعلام کرد .
مردم فلسطین یه شهرک های یهودی حمله ور شده و پاسگاه های دولت را تسخیر نمودند و درگیریهای شدیدی به وقوع پیوست که در آن رهبران فلسطینی دستگیر شده و تشکل های مخفی عز الدین قسام متلاشی شدند . از این زمان برای اولین بار تبعید فلسطینی ها به کشورهای مجاور فلسطین در دستور کار قرار گرفت . سیل تبعید فلسطینی ها به کشورهای همسایه آغاز شد . انگلیسی ها پس از تبعید مبارزان فلطسینی دارایی ها و زمینهای آنان را مصادره می کردند و در اختیار یهودیان قرار می دادند . مدعیان حقوق بشر ، آزادی و دموکراسی به راحتی و با کوچکترین بهانه ای مجازات اعدام را علیه فلسطینی ها اجرا می کردند ، قوای امداد انگلیسی از فلسطینی ها می بست ، تا کشورهای عربی موفق به کمک نشوند و از طرف دیگر ، عوارض گمرکی ناچیزی که به مواد کارخانه های یهودیان تعلق می گرفت ، روز به روز یهودیان را ثروتمند تر کرده و به فقر فلسطینی ها دامن می زد .

یک قدم تا پیرزوی !

ساهای 1929 تا 1936 اوج مبارزات تشکیلاتی فلسطینیان بود که آنها را تا مرز پیروزی کشاند ولی در نهایت به دلیل خیانت کشورهای عربی ، به پیروزی نهایی منجر نشد . تشکیل جبهه ملی حاصل شدت گرفتن قیامهای مردمی در سالهای 36 و 1935 بود ، همچنین با گسترش یافتن اعتصابها و قیامهای مردمی در سوریه در حمایت از مردم فلسطین ، روحیه ی ملی مردم فلسطین تقویت شد . در همین سالها ( 1934 تا 1935) شیخ عز الدین قسام ، اقدام به تشکیل سازمان سری با مشی مسلحانه علیه استعمارگران انگلیس و سازمانهای نظامی اطلاعاتی صهیونیسم نمود . در آوریل 1936 تظاهرات مردمی ابعاد گسترده ای به خود گرفت ، اما شیخ عز الدین قسام به شهادت رسید . نقش رهبری عز الدین قسام و تشکیلات او از نقاط برجسته و فراموش نشدنی تاریخ فلسطین است . شهادت او فلسطین را تکان داد و مردم را به شدت تهییج کرد . در 20 آوریل 1936 کمیته ملی فلسطین در نابلس تشکیل شد و به تمام مردم فلسطین توصیه کرد که دست به اعتصاب بزنند و تمام کارهای تجاری ، صنعتی ، فرهنگی ، حمل و نقل و ... تعطیل شد . در 25 آوریل 1936 تمام انجمن ها برای تمرکز دادن به مبارزات خود یک کمیته عالی برای رهبری قیام به ریاست مصر و برخی از جزایر مدیترانه به فلسطین سرازیر شد ، اما به همین میزان شعله های خشم مردم فزونی می گرفت ، تشکلهای منظم برای جهاد در فلسطین رو به فزونی می نهاد و سیل داوطلبان مردم سوریه ، عراق ، اردن و مصر برای جهاد به طرف فلسطین روانه می شدند . همه طبقات وارد مبارزه شده بودند . جنگ شدیدی آغاز شد و قوای انگلیس و صهیونیستها در موضع ضعف قرار گرفتند در حالی که طلیعه های پیرزوی ملت فلسطین نمایان شده بود ، سلاطین وابسته عرب وارد صحنه شدند ، ملک سعود پادشاه عربستان با تحریک آمریکا و انگلیس ، تلگرافی به کمیته عالی فلسطین ارسال نمود :
« به فرزندان من – اعراب فلسطین
اوضاع جاری فلسطین ، ما را به شدت ناراحت کرده است . ما پادشاهان عرب ، شما را به منظور جلوگیر از خون ریزی بیشتر به آرامش دعوت می کنیم . به حسن نیت دولت دوست خود انگلستان ، اطمینان داشته و به قولی که در خصوص اجرای عدالت در فلسطین داده است اعتماد کامل داریم . اطمینان داشته باشید که از سعی و کوشش پیگیر در راه مساعدت شما دریغ نخواهیم کرد . »

کتاب سفید از دولتی سیاه

پس از آنکه شورای عالی فلسطین به تقاضاهای سلاطین عرب پاسخ مثبت داده و به مبارزه پایان بخشید ، دولت انگلیس با ارسال بازرسان ویژه ، نهایتا طرح تقسیم فلسطین به دو منطقه یهودی و عرب را ارائه داد . کنگره جهانی در اوت 1937 طرح تقسیم فلسطین را پذیرفت . از سوی دیگر جمعیت نگهبانان فلسطین نیز در سوریه ، با شرکت نمایندگان مصر ، عراق ، سوریه ، لبنان ، اردن و فلسطین ، گشایش یافت و قطعنامه چهار ماده ای را صادر نمود که اندیشه ی نقسیم فلسطین را مطرود اعلام نمود و خواستار از بین رفتن حکومت سرپرستی انگلستان بر فلسطین شد . در پی اعلام این درخواستها حکومت انگلیس و نیروهای صهیونیست با خشونت به سران مبارز فلسطینی حمله ور شده ، تمام شوراها و کمیته های فلسطین را منحل کردند و افراد موثر را به جزیره سیسیل تبعید کردند ، سراسر فلسطین دوباره به اعتصاب فرو رفت و مبارزه مسلحانه شدت گرفت تا اینکه در دسامبر 1937 وزارت انگلیس با انتشار بیانیه ای طرح تقسیم فلسطین را پس گرفت .
بریتانیا کوشش کرد به هر قیمتی شده انقلاب را خنثی کند و در این راستا کتاب سفید را انتشار داد و در این کتاب مطرح شد که : « فلطسین نه به صورت دولتی عربی در آید و نه به شکل یهودی و در صورت ایجاد یک دولت متحد از اعراب و یهودیان ، باید جمعیت یهود یک سوم جمعیت عرب نگه داشته شود . »
انتشار این کتاب خشم صهیونیستها را به اوج رساند و درست سه ماه پس از انتشار کتاب سفید ، جنگ جهانی دوم ( 1939-1945) شروع شد که موازنه ی قدرت دولتهای زورمند جهانی را بر هم زد . کتاب سفید حکومت بریتانیا را می توان از نیرنگهای دیپلماسی بین دو جنگ جهانی اول و دوم دانست .

هیتلر در خدمت صهیونیست

هیتلر در وصیتنامه ی خود نوشته است : « این موضوع صحت ندارد که در سال 1939 من یا فرد دیگری در آلمان خواستار جنگ بودیم . جنگ را منحصرا آن سیاستمداران بین المللی که اصالتا یهودی نبودند و یا برای یهودیان کار می کردند ، به راه انداختند . »
هیتلر کسی است که در اذهان عمومی مردم جهان ، فردی یهودی کش معرفی شده است و داستانهایی در مورد اتاق گاز و کوره های آدم سوزی او تا مدتهای زیادی بر سر زبانها بوده است . اما امروز مورخینی چون روژه گارودی ، دروغ بودن این شایعات را اثبات کرده اند . درباره علت این دروغ پردازیها می توان به این امر اشاره کرد که ، سوژه کشتار یهودیان توسط نازی ها برای صهیونیستها به اندازه کافی مناسب بود تا بتوانند با بزرگنمایی آن روحیات ضد یهودی مردم اروپا را در هم شکنند و در جو مظلوم نمایی از یهود ، به مطالبات خود در سرزمین فلسطین رسمیت ببخشند .
این واقیت امروز با دلایل مختلف به اثبات رسیده است ، اما در همان تاریخ هم مجله ی اشپیگل آلمان نوشت : « صهیونیست ها روی کار آمدن نازی ها را به منزله ی یک امکان تاریخی و منحصر به فرد ، برای تحقق بخشیدن به نیات خود تلقی کردند . » در حقیقت « واربورگها » که بخشی از امپراطوری روچیلدها را تشکیل می دادند ، در تامین هزینه های لازم برای به قدرت رسیدن آدولف هیتلر ، سهم به سزایی داشتند .

نازی های جدید

شنبه 26 نوامبر 1940 عده ای مهاجر یهودی اروپایی ، بدون کسب مجوز از دولت انگلیس که در آن زمان فرمان قیمومیت فلسطین را بر عهده داشت ، با کشتی پاتریا به بندر حیفا وارد شدند . دولت بریتانیا که در آن هنگام بنا بر سیاست « یکی به نعل و یکی به میخ » با انتشار کتاب سفید از مهاجرت خارج از دستور یهودیان جلوگیری می کرد ، به تازه واردین اجازه ورود نداد و ماموران انگلیس اعلام کردند که کشتی و سرنشینانش را به جزیره موریس خواهند برد . در کشتی پاریا 1900 سرنشین یهودی از زن ، کودک ، جوان و پیر وجود داشت . ارتش صهیونیست ، برای جلب نظر و ایجاد حس ترحم در مردم دنیا ، کشتی را در دل شب منفجر کرد . در بندر جهنمی از آتش برپا شد و سرنشینان سوخته در دریا مدفون شدند . گناه این کار به گردن دولت انگلبیس انداخته شد ، اما 5 سال بعد ( 1950) فاش شد که این جنایت توسط صهیونیستها انجام شده است .
در فوریه 1942 دوباره در حادثه مشابهی 769 مهاجر یهودی – که برای رفتن به فلسطین به بندر اسلامبول وارد شده بودند – در آب های مدیترانه جان باختند . واقعیت این بود که صهیونیستها نه تنها « غیر یهودی » را « حیوان انسانی » می نامیدند ، بلکه منظور آنها از « ملت برگزیده » (1) - اسطوره قوم یهود – نه یهودیها که صهیونیستها بودند .
« اسحاق گروئن بوم » که ریاست کمیته نجات صهیونیست ها را برای مدت ها بر عهده داشت ، فاش کرده است : « وقتی ( نازی ها ) از من پرسیدند که آیا حاضری برای نجات یهودیان از صندوق پول بدهی ؟ گفتم نه ، زیرا باید این یهود آزاری نازی ها ، دنیا را به نفع ما تکان می داد . »

پ . ن :
1- یکی از اسطوره های قوم یهود ، اسطوره قوم برگزیده است . ربی کوهن می گوید : « ساکنان دنیا را می توان میان اسرائیل و سایر ملت های دنیا تقسیم نمود ، اسرائیل قوم برگزیده است . » برای اطلع بیشتر از این اسطوره ها می توانید به کتاب « تاریخ یک ارتداد » ، نوشته روژه گارودی مراجعه کنید .

پ . ن کیمیا :
در پاراگراف دوم ، دوسه خط آخر این جمله نقل شده : « قوای امداد انگلیسی از فلسطینی ها می بست ، » که جا افتادگی یک یا چند کلمه در آن کاملا مشهود است ؛ اما به جهت رعایت امانتداری بدون هیچ تغییری ثبت شد . به نظر می رسد فهوای کلام با توجه به جملات پس و پیش این جمله این باشد : قوای انگلیسی راه های رسیدن کمکهای امدادی را به فلسطینیان می بستند .

ادامه دارد ...



۱۳۸۷/۱۱/۳۰

اشتقاق


وقتی جهان
از ریشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یاس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرفی بخوانی
نان است !


مرحوم قیصر امین پور





۱۳۸۷/۱۱/۲۷

اربعین حضرت حسین علیه السلام تسلیت !!!



این صدای طپش قلبم نیست
در حسینه دل سینه زنی است !!!

این نقشه جعلی است (7)


 

نگاهی به تاریخ فلسطین از آغاز تا امروز
قسمت هفتم :
فصل سوم
جغرافیایی کوچک برای تاریخی بزرگ ( 1920 تا 1967 )

در فصل قبل گفته شد که پس از آنکه صهیونیستها نتوانستند از راه خرید زمین ، دامنه تصاحب خود را در کشور عمانی توسعه دهند ، تنها راه تصاحب فلسطین را فروپاشی حکومت عثمانی دیدند و پس از جنگ جهانی اول ، فلسطین تحت قیومیت انگلیس و در پشت پرده در اختیار صهیونیست ها قرار گرفت . در این فصل خواهیم دید چگونه در حدود 20 سال بعد ، جنگ جهانی دوم به آنها کمک کرد تا با قربانی کردن همکیشان یهودی خود و از بین بردن روحیات ضد یهودی مردم اروپا بستر تبلیغاتی لازم را جهت ادامه فعالیت های خود ایجاد کنند و طی دو دهه بساط تسلط خود را بر این سرزمین بگسترانند .

مبارزه شروع می شود

مبارزات مردم فلسطین سه مرحله مختلف را پشت سر گذاشته است . در مرحله اول ، جنبش غیر ارادی و مقاومت های منفی انجام می شد که در دهه 1929 – 1920 صورت گرفت . این اقدامها منظم و برنامه ریزی شده نبود .
مرحله دوم و سوم مبارزات ، حرکتهای سازمان یافته اسلامی در دهه 30 را در بر گرفت و پس از آن مرحله بین المللی شدن قضیه فلسطین بود . روزهای چهارم تا هشتم آوریل 1920 ، بیت المقدس ، شاهد اولین درگیری بود که در پی آلوده شدن پرچم مسلمانان در مراسم سنتی شان توسط یکی از یهودیان صورت گرفت . دومین قیام مردمی ، فجیع تر از قیام اول ، در مه 1921 به وقوع پیوست ، گروهی از سربازان یهودی بر بام های مسجد « منشیه » رفتند و سر و روی مسلمانان نمازگذار را آلوده کردند و سپس با علامت دادن به گروهی دیگر از سربازان یهودی ، به اتفاق ، مسلمانان را مورد ضرب و شتم قرار دادند . گزارشهای پزشکی قانونی حاکی از مثله شدن قربانیان و تجاوز و شکنجه آنان قبل از شهادت بود .

صاحبخانه جعلی

از روزی که نامه بالفور ، وعده تشکیل وطن ملی یهود را از سوی انگلیس برای صهیونیستها به ارمغان برد تا 22 ژوئیه 1922 که جامعه ملل ، قیمومیت انگلیس را بر فلسطین تصویب کرد ، صهیونیست ها به ضشدت سرگرم سازمان دهی فعالیتهای خود بودند . در سال 1918 کمیته صهیونیستی تشکیل شد که بعدها ، آژانس یهود نام گرفت و فعالیتهای مرتبط با گسترش مهاجرت یهودیان و اسکان آنها را بر عهده داشت . همچنین تشکیل صندوق تاسیس فلسطین در لندن ، از سوی سازمانها و نهادهای صهیونیستی در سال 1921 گام دیگری بود که در این راستا برداشته شد . با تصویب لایحه قیمومیت انگلیس بر فلسطین در واقع حاکمیت 10 درصد یهودی در فلسطین بر 90 درصد دیگر به رسمیت شناخته شد .
انگلیس و صهیونیست ها به منظور یهودی کردن فلسطین ، دست به فعالیت های گسترده ای زدند . دولت انگلیس تمام مراکز حساس و کلیدی اداره فلسطین و همچنین امتیازات اقتصادی وسیعی را در اختیار صهیونیست ها قرار داد . به طور نمونه در همان ابتدا ، امتیاز تولید برق فلسطین به مدت 17 سال به روتمبرگ یهودی داده شد . چند سال بعد در 1927 امتیاز استخراج املاح و معادن بحر المیت به دو شرکت پتاس صهیونیستی واگذار گردید و به این شکل تمام منابع و نیازهای زندگی مردم فلسطین از آب و برق گرفته تا منابع و کارخانجات صنعتی در اختیار صهیونیست ها قرار گرفت . زبان عبری در ردیف زبان عربی رسمیت یافت و روی پولها و تمبر ها کلمه ارض اسرائیل به زبان عربی نوشته شد . دولت بریتانیا به سند سازی های سازمان صهیونیستی برای مالکیت بر زمینهای مردم فلسطین رسمین بخشید و به علت تحمیل عوارض و مالیاتهای سنگین و عدم توان پرداخت آنها از سوی فلسطینی ها ، زمین و مزارع آنها از سوی دادگاه ، یک به یک مصادره می شد . رفتار یهودیان تازه وارد چنان حق به جانب بود که انگار صاحب خانه ای پس از مدتی طولانی به ملک خصوصی خود باز گشته است .

اعراب ساده دل و نیرنگ انگلیس

در این میان مردم فلسطین که هنوز فاقد تشکیلات بودند یا از کشورهای عربی کمک می خواستند ، که خود آنها زیر سلطه انگلیس قرار داشتند و یا با ارسال هیئت هایی به لندن ، از وضعیت اسفبار خود شکایت می کردند ، غافل از انکه تمام دستورها از طرف انگلیس و آمریکا صادر می شد . در طول سالهای مبارزات فلسطین ، انگلیس همواره با دادن وعده و وعید به مردم فلسطین و دولت های عربی ، آنها را در موضع خود دچار تردید و سردر گمی می کرد . از سوی دیگر ، صهیونیست ها ، تلاش گسترده ای را برای برقراری روابط دیپلماتیک با سایر کشورهای قدرتمند عربی انجام می دادند .
سازمان جهانی صهیونیسم به تشکل یهودیان در آمریکا انسجام بیشتری بخشید و از آنها به عنوان اهرم فشاری برای وارد ساختن دولت آمریکا به معادلات حمایت از حاکمیت صهیونیسم بر فلسطین استفاده نمود . این روند که تا امروز همواره رشد داشته است ، آنچنان موفقیت آمیز بوده است که هنوز هم جلب نظر صهیونیستها ، یکی از لوازم اساسی برای موفقیت کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا به شمار می رود .

ندبه از آن ماست

به موازات گسترش موج مهاجرت یهودیان به فلسطین از سال 1923 ، مبارزات نیز به شکل های پراکنده ادامه داشت . در سال 1929 قیام بزرگی که به قیام براق معروف است ، به وقوع پیوست . این قیام ، همچنان که از اسمش پیداست ، در اثر نزاع بر سر دیوار غربی مسجد الاقصی ایجاد شد ، این دیوار ارج و منزلت فراوانی نزد مسلمانان دارد و نام آن به اسب براق به پیامبر اکرم (ص) سوار بر ان در شب معراج به آسمان عروج فرمود ، باز می گردد . یهودیان این دیوار را به نام « دیوار ندبه » می شناسند و طبق روش سنتی خود کنار دیوار براق تجمع کرده و به عزاداری می پردازند .
پس از این قیام ، فلسطینی ها تصمیم گرفتند که یهودیان را بایکوت کرده و به طور کلی با آنها قطع رابطه نمایند . حکومت انگلیس به شدت با این تصمیم به مقابله پرداخت .
در سال 1931 اولین کنگره بزرگ اسلامی در شهر بیت المقدس با شرکت نمایندگان کشورهای عربی و اسلامی تشکیل شد و شرکت کنندگان اجلاس ، تعهد کردند که از اماکن مقدسه دفاع کنند .
در مقابل ، حکومت انگلیس گمرک های سنگینی برای واردات فلسطینی ها می بست ، تا کشورهای عربی موفق به کمک نشوند و از طرف دیگر ، عوارض گمرکی ناچیزی که به مواد کارخانه های یهودیان تعلق می گرفت ، روز به روز ، یهودیان را ثروتمند تر کرده و به فقر فلسطینی ها دامن می زد .

یک قدم تا پیروزی !

سالهای 1929 – 1936 اوج مبارزات تشکیلاتی فلسطینیان بود که آنها را مرز پیروزی کشاند . ولی در نهایت به دلیل خیانت کشورهای عربی ، به پیروزی نهایی منجر نشد . تشکیا جبهه ملی حاصل شدت گرفتن قیامهای مردمی در سالهای 36 و 1935 بود ، همچنین با گسترش یافتن اعتصاب ها و قیام های مردمی در سوریه در حمایت از مردم فلسطین ، روحیه ملی مردم فلسطین تقویت شد . در همین سالها ( 1935 – 1934 ) شیخ عز الدین قسام ، اقدام به تشکیل سازمان سری با مشی مسلحانه علیه استعمارگران انگلیس و سازمان نظامی – اطلاعاتی صهیونیسم نمود . در آوریل 1936 تظاهرات مردمی ابعاد گسترده ای به خود گرفت ، اما شیخ عز الدین قسام به شهادت رسید . نقش رهبری عز الدین قسام و تشکیلات او از نقاط برجسته و فراموش نشدنی تاریخ فلطین است . شهادت او فلسطین را تکان داد و مردم را به شدت تهییج کرد . در 20 آوریل 1936 کمیته ملی فلسطین در نابلس تشکیل شد و به تمام مردم فلسطین توصیه کرد که دست به اعتصاب بزنند و تمام کارهای تجاری ، صنعتی ، فرهنگی ، حمل و نقل و ... تعطیل شد . در 25 آوریل 1936 تمام انجمن ها برای تمرکز دادن به مبارزات خود یک کمیته عالی برای رهبری قیام به ریاست حاج محمد امین رئیس شورای عالی اسلامی فلسطین تشکیل دادند و خواسته های خود را که در قیام 33 – 1931 بر آنها اصرار داشتند مجددا اعلام نمودند :
1. مهاجرت یهودیان به فلسطین به کلی پایان پذیرد .
2. اراضی و املاک اعراب به هیچ وجه به یهود منتقل نگردد .
3. یک دولت پارلمانی مستقل ملی در فلسطین به وجود آید .


ادامه دارد ...

۱۳۸۷/۱۱/۲۰

به نام حضرت عشق و عاشق و معشوق

سلام عزیز دل !
از بزرگترین الطاف خداوند به من آشنایی با توست ؛ تویی که نمی شناختم و تویی که هنوز نمی شناسم و بعید می دانم از همت خرد و ناچیزم به بلندای روح و وجودت برسم . اهل تکلف نیستم ؛ برعکس من که تو را خوب نمی شناسم مرا خوب می شناسی و می دانی که آنچه می گویم حقیقتا از قلبم بر می آید .
از آشنایی من با تو چند سالی می گذرد و این نوشته را به بهانه ی سالگرد تولدت می نویسم ؛ همچون چند ، دست و دل نوشته ی پیش ، باز اسیرِ قلمِ اسیرِ ذهنِ خود هستم که به قول خودت از ذهنی که چون گنجشک ، پیاپی از این شاخه به آن شاخه می پرد و آرام نمی گیرد ، چگونه انتظار داشته باشم کلمات را با متانت کنار هم بچیند و در پی اش قلم به دفتر بنشاند ؟؟؟ اما چه کنم که اسیر نفس خود هستم ، و حالا هوس نوشتن به سرم زده است .
عزیزم ! چیز زیادی برای گفتن ندارم ؛ فکر می کنم دو عده اند که چیز زیادی برای گفتن ندارند : آنها که بسیار می دانند و آنها که هیچ نمی دانند . تو هم چیز زیادی برای گفتن نداری ! فرق من با تو فقط در همین است که تو از دسته اولی و من از دسته دوم .
عزیز دل ! چندی است به قول خودم در افت شدید روحی ام ؛ دل به مضمون سخن امیر کلام علی علیه السلام خوش دارم که روح گاهی در افت است و گاه در خیز ؛ در خیزشش قدردانش باش و در افتش با او نرمی کن !
آری دلخوش به این سخنم و فقط دلخوش ؛ چرا که می دانم در جان صاحب این کلام هیچ گاه ، حتی برای لحظه ای افت روحی وجود نداشته و نیز می دانم در جان پیروان واقعی او هم ، هیچ گاه اثری از افت روحی نمی توان یافت . پس حق بده به من که به حال خودم بخندم و بلند بلند حتی اگر کسی نشنود فریاد بزنم این بیت خواجه شیراز علیه الرحمه را که :
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته است بدان می خندم
غبطه می خورم به تو و امثال تو ! از روزی که پا به این دنیا گذاشته ای تا کنون ، شاید به اندازه هرروز بلکه هر ساعت ، حتی هر دقیقه و چه بسا هر ثانیه و کمتر از آن ، قدمی به سمت اوج بر داشته ای ؛ خوشا به حالت !!! تو کجا و من کجا ؟؟؟
نگاهت که می کنم لذت می برم ، صدایت را که می شنوم لذت می برم ، عکس هایت را که می بینم لذت می برم و هرچه به تو نگاهم عمیق تر می شود ، از تاریکی چاه عمیق درون خودم بیشتر می ترسم ؛ اما نمی دانم که باید چه کنم ؟؟؟
من مثل کسانی نیستم که بی دلیل عاشق شوند ؛ مثل آنهایی نیستم که عشق و عاشقی خود را جار بزنند ! آری ؛ اما به تو که می توانم بگویم و می گویم : عاشقم ، عاشق و تو عشق منی اما نه آن عاشقی و عشقی که همه آن را می شناسند ؛ عاشقم و تو عشق منی ، اما نه به آن تعریفی که همه از عشق و عاشقی دارند .
عاشقی که اصلا شبیه معشوق خود نیست ؛ عاشقی که اصلا برای رسیدن به معشوق خود تلاش نمی کند ؛ عاشقی که حتی توان آن را ندارد که خود را شبیه معشوق خود کند ؛ عاشقی که از ناتوانی خود به معنای واقعی کلمه ، خسته است خسته ! اصلا از عاشقی با این صفات ، تو بگو ! چه می ماند ؟؟؟ خنده دار نیست ؟؟؟ ادعای عاشقی و بی همتی ؟؟؟ ادعای عاشقی و سکون ؟؟؟ ادعای عاشقی و نا توانی ؟؟؟ جز اینکه بگویم عشق ، مریض و جا اندازم کرده اما طبیب حالا که لازمش دارم سراغی از من نمی گیرد و ناز می کند ؟؟؟ خدا عاقبت این عاشق دل ناشکسته را به خیر کند !
راستی ! زلیخا را می بینی ؟؟؟ من می بینم و هر بار یک دل سیر اشک می ریزم ؛ اشک می ریزم برای خودم . عاشق یعنی زلیخا ؛ کاش هر که عاشق می شد چون زلیخا می شد ؛ می بینی چه سخت ، اما چقدر خوب و محکم ، غربال شدن را صبر می کند ؟؟؟ می بینی چه دل خرد شده ای دارد ؟؟؟ می بینی که چه مطاع پر ارزشی دارد ؟؟؟ کسی چه می فهمد این قاعده را که : هر چه بشکند از قیمت می افتد مگر دل که هرچه شکسته تر ، پر قیمت تر !!!؟؟؟
و حالا من ! نه زلیخایم که من کجا و زلیخای عاشق کجا ؟؟؟ من اما رسوایم ، ولی نه پیش خلق که پیش خودم ؛ ناتوانم ، نه در برابر مردم که در برابر خودم ؛ باور کن آنچه می گویم نایم را می سوزاند و به قلم می آید !!! باور کن که اگر این قلم و کاغذ می فهمیدند - که فهیم بودنشان چندان هم غریب نیست – جز خاکسترشان هیچ نمی ماند !!!
عزیزم ! دیگر از پس خودم بر نمی آیم ، کمکم نمی کنی ؟
راستی تولدت مبارک !!!
یاعلی

پ . ن :
اول : چقدر نوشتم و خط زدم و نزدم ، تا این شد . اما باز هم آنچه می خواستم نشد ، چه کنم که کار دنیا همین است و هیچ گاه به کام نیست و نمی شود .
دوم : دوباره و چند باره خواندمش ! پراکنده دیدمش ! ببخش ! با توجه به آنچه در سطر قبل گفتم ، به علاوه نویسنده نبودنم و همچنین حال خرابم ، انگار وسعم همین است و « لا یکلف الله نفسا الا وسعها » .
سوم : از آنچه می خواستم بگویم هیچ نگفتم . ماند بسیاری از گفته و ناگفته هایم !
چهارم : با تو حرف زدم ، اما گاهی از تو گفتم ؛ گاهی از خودم و گاهی نه خودم و نه از تو ... .




۱۳۸۷/۱۱/۱۷

مبارزه تاريخى امام و پيروزى انقلاب اسلامى

 

 

اين نوشتار مهمترين سرفصل هاى مبارزات امام خمينى - قدس سره - و قيام اسلامى حاصل از آن را تا مقطع ارتحال امام در بردارد .

تا سال 1963 نام آيت الله روح الله خمينى به عنوان يك مخالف برجسته رژيم شاه بر سر زبانها افتاده بود . جلسات درس ايشان در قم ، انبوه دانشجويان را كه مجذوب انتقادهايش از رژيم شاه مى شدند ، جلب مى كرد . در مارس 1963 ( اسفند 1342 ) فيضيه قم در سالگرد شهادت ( امام ) جعفر صادق (ع) امام ششم ، مورد حمله نيروهاى ساواك و چتر بازان قرار گرفت و عده اى از دانشجويان كشته و آيت‏ الله خمينى توقيف شد . وى پس از يك بازداشت كوتاه آزاد شد و به انتقاد از كنترل آمريكا بر ايران ادامه داد .
امام بار ديگر در سالگرد شهادت امام حسين (ع) بازداشت‏ شد . وقتى اين خبر به مردمى كه در خيابان ها براى امام حسين (ع) عزادارى مى كردند ، رسيد ، تظاهراتى براى آزادى وى در تهران ، اصفهان ، مشهد ، شيراز و كاشان برگزار شد .
نيروهاى امنيتى به 15هزار نفر شليك كردند . امام خمينى تا ماه اوت زندانى شد . وى پس از آزادى به پيروانش گفت انتخابات اكتبر را تحريم كنند و دوباره توقيف شد .
70 – 1964 : آيت‏ الله خمينى در مه 1964 ( خرداد1343 ) از زندان آزاد شد . در اكتبر ، مجلس با تصويب لايحه ‏اى به مشاوران نظامى آمريكايى مصونيت ديپلماتيك داد و راى به پذيرفتن يك وام 200 ميليون دلارى آمريكا براى خريد تجهيزات نظامى داد . امام خمينى با صدور اعلاميه اى به اين اقدامات مجلس حمله كرد و كمى بعد به تركيه تبعيد شد كه در سال 1965 از آنجا به عراق رفت .
طى سيزده سال بعد ، شهر مقدس نجف خانه وى بود و در آنجا خود را به عنوان يك شخصيت مذهبى برجسته تثبيت كرد . انتقاد هاى او از رژيم پهلوى مخفيانه در ايران انتشار مى‏ يافت و پيام هايش براى مسلمانان جهان در مراسم حج در مكه پخش مى شد .
انتقاد هاى او از سياستهاى دولت ايران ، اساسى بود . اصلاحات ارضى فاجعه از آب در آمد ، باغ هاى ميوه ، مراتع ، چراگاه ها و كشاورزى مكانيزه را از قانون اصلاحات ارضى معاف كرده بودند و به مالكان بزرگ فرصت داده شده بود املاك خود را به طور غير قانونى به اقوام خويش انتقال دهند ، يا با تبديل وضعيت ، آنها را در گروه زمينهاى معاف از تقسيم قرار دهند . فقط 9 درصد كشاورزان ايران صاحب زمين شدند ، و دولت‏ حتى به همين عده هم براى افزايش توليد كمك نكرد .
گندم و ساير مواد غذايى از خارج وارد مى‏شد ، اما به كشاورز ايرانى كمك نمى شد . سيل مهاجرت روستاييان بيكار و بى زمين به نسبت 8 درصد در سال ، در جستجوى كار به شهرها روان شد . استفاده از درآمد هاى نفت ، ثروتى بى‏ حساب به ثروتمندان داد و اين در شرايطى بود كه اكثريت عظيم مردم با فشار روزگار مى‏گذراندند و نارضايتي ها افزايش يافت . در اين حال ، پس از شكست اعراب در جنگ سال 1967 از اسرائيل و آمريكا ، آيت الله خمينى براى احتمال آغاز تلاش مشترك عليه اسرائيل با آيت الله باقر صدر به مشورت پرداخت .
77-1970 : با افزايش شديد قيمت نفت ‏شاه اعلام كرد كه ايران به زودى يكى از پنج قدرت بزرگ جهان خواهد شد ! او و واقعيت كمبود مواد غذايى ، راه بندي هاى شديد و زيادى جمعيت در تهران را ناديده مى‏گرفت ، جهان غرب دلارهاى نفتى شاه را به اسلحه تبديل مى كرد ، به طورى كه ايران بيش از انگليس ، تانكهاى " چيفتن " انگليسى داشت و آمريكا هواپيماهاى جنگى خود را قبل از اين كه به خط توليد بيفتد يا كارساز بودن آنها تاييد شود ، به شاه مى فروخت . فروشندگان تسليحات آمريكا داراى موقعيت مهم در اقتصاد ايران بودند ، سيمان و مصالح ساختمانى صرف ساختن پايگاههاى نظامى مى شد و براى ساختن خانه ، مردم با كمبود مصالح روبرو بودند . نفت ، بانكدارى و تسليحات ايران به شدت تحت كنترل آمريكا بود ، تاجگذارى در سال 1971 (1350) و مراسم پر خرج براى خيال پردازي هاى شاه در زمينه اثبات اين قضيه كه تاريخ شاهنشاهى ايران به 2500 سال پيش بر مى گردد ، شكاف عظيم بين فقير و غنى را در ايران علنى تر كرد . آيت الله خمينى از اين اقدامات به شدت انتقاد مى كرد .
سركوب هرگونه آزادى بيان ، مطبوعات و حتى مخالفت‏ بالقوه به تمركز مخالفان در خارج از كشور منجر شد . توزيع پيامهاى آيت الله خمينى به شكل نوار كاست ، اين مخالفان را تشويق مى كرد . امام خمينى از علما در ايران خواست‏ خفقان سياسى و بر باد دادن منابع ايران را محكوم كنند . شاه وقتى در 1977 براى ديدار با كارتر به واشنگتن رفت ‏با تظاهرات خصومت آميز عظيمى مواجه شد . در ايران زنان دانشجو مجددا شروع به استفاده از حجاب كردند و يك مخالفت مذهبى شروع به خود نمايى كرد . در اكتبر 1977 (1356) ماموران ساواك ( آقا ) مصطفى پسر امام خمينى را به شهادت رساندند .
سال 1978 : در ژانويه به تحريك شاه ، مقاله اى در روزنامه اطلاعات انتشار يافت كه در آن به شدت به آيت الله خمينى حمله شده بود .
روز بعد طلبه ها در قم يك اعتراض مسالمت آميز ترتيب دادند و اقدام به تحصن كردند ، ماموران امنيتى با خشونت واكنش نشان دادند و عده اى را شهيد كردند . تظاهرات به سراسر كشور انتشار يافت . آيت الله خمينى از مردم خواست‏ براى سرنگونى شاهنشاهى به سود يك دولت اسلامى مبارزه كنند .
در هر يك از مراسم چهلم شهدا ، عده بيشترى به وسيله ماموران امنيتى شهيد مى شدند . مردم در تظاهرات خود در مقابل سربازان مسلح خواستار بازگشت آيت الله خمينى شدند .
سپتامبر : شاه به اين اميد كه نداشتن يك پايگاه موجب نابودى قدرت رهبرى امام خمينى خواهد شد از عراق خواست آيت الله را اخراج كند . آيت الله خمينى گفت آماده است ‏به كشورى برود كه تحت نفوذ شاه نباشد ، اما هيچ دولتى پيشنهاد پذيرفتن و تضمين ادامه فعاليت وى را نداد .
اكتبر : امام خمينى وارد " نوفل لوشاتو " در نزديكى پاريس شد .
سپتامبر : در پايان ماه رمضان يك تظاهرات اعتراض آميز عظيم منجر به اعلام حكومت نظامى در ايران شد . صبح روز بعد وقتى مردم بى خبر از اعلام حكومت نظامى در ميدان ژاله اجتماع كردند ، نيروهاى امنيتى به روى آنها شليك كردند و هزاران نفر را كشتند . يك ملت وحشت زده عليه شاه قيام كرد و اعتصابها ، بازارها ، مدارس ، دانشگاهها ، ادارات ، كارخانه ‏ها و حوزه ‏هاى نفت را به تعطيلی كشاند و اقوام و دوستان ثروتمند شاه ، طى سه ماه با 5/1 ميليارد دلار به غرب گريختند .
آيت الله خمينى از پاريس پيامهاى خود را براى پخش به ايران مى فرستاد .
10 و 11 دسامبر (9و10 محرم) : تقريبا چهار ميليون نفر به خيابانها آمدند و خواستار تشكيل يك دولت اسلامى تحت رهبرى امام خمينى شدند . هزاران نفر از تظاهر كنندگان غير مسلح كشته شدند . بازداشت ‏شدگان شكنجه مى‏شدند ، و مجروحان را در تختهاى بيمارستانها قتل عام مى كردند . فشار تحمل ناپذير و بى پايان افكار عمومى ، آمريكا را وادار كرد تا شاه را تشويق به انتخاب يك نخست وزير ( شاپور بختيار ) براى خنثى كردن نفوذ امام خمينى كند .
16 ژانويه 1979 : شاه از ايران فرار كرد و به مصر رفت و يك دولت‏ بى قدرت و مردمى بپاخاسته را در خيابان ها رها كرد .
اول فوريه : امام خمينى با استقبالى بى سابقه به ايران آمد . امام دستور داد دولت موقت اسلامى تشكيل شود . پس از اين كه صدها نفر از اعضاى نيروى هوايى از امام حمايت كردند ، يك پادگان نظامى تهران ناگهان مورد هجوم گارد شاهنشاهى قرار گرفت . انبوه مردم بى سلاح به تقاضاى كمك نيروى هوايى پاسخ دادند و گارديها را مجبور به بازگشت‏ به سربازخانه‏ هايشان كردند . با پذيرفتن رهبرى امام خمينى از طرف بيشتر نيروهاى امنيتى ، كليه پاسگاه هاى پليس ، زندان ها ، پايگاه هاى ارتش و ادارات دولتى به تصرف انقلابيان در آمد .
11 فوريه : سرانجام رژيم شاه سقوط كرد .
16 فوريه : چهار نفر از محافظان شاه سابق تير باران شدند .
اول مارس : امام خمينى تشكيل دولت اسلامى را اعلام كرد .
اول آوريل : هويدا نخست وزير شاه اعدام شد .
5 ژوئيه : صنايع بزرگ خصوصى ملى شد .

پيروزى انقلاب اسلامى

9 ژوئيه : امام به استثناى جنايتكاران و شكنجه گران ، ديگران را عفو كرد .
23 اكتبر : شاه سابق در يك بيمارستان نيويورك بسترى شد .
4 نوامبر : دانشجويان ايرانى در نيويورك عليه حضور شاه مخلوع در آمريكا تظاهرات كردند .
سفارت امريكا در تهران ، معروف به " لانه جاسوسى " به وسيله دانشجويان پيرو خط امام تصرف شد . آنها 52 آمريكايى را مدت 444 روز در مقابل تحويل شاه و برگرداندن دارايي هاى دزديده شده ايران ، گروگان نگه داشتند .
6 نوامبر : بازرگان از نخست وزيرى استعفا داد .
23 نوامبر : وزارت خارجه و اقتصاد ، كليه بدهي هاى خارجى ايران را " كان لم يكن " اعلم كرد .
4 دسامبر : به دنبال رفراندم ، قانون اساسى تصويب شد .
15 دسامبر : شاه سابق پس از اين كه نتوانست ‏به مكزيك برود ، از آمريكا عازم تبعيد در پاناما شد .
4 ژانويه 1980 : " كورت والدهايم " دبيركل سازمان ملل به دنبال عدم موافقت ‏با تقاضايش براى ملاقات با گروگانهاى آمريكايى ، ماموريتش را در ايران ناتمام گذاشت .
17 فوريه : دبيركل سازمان ملل تشكيل كميسيونى براى بررسى فعاليتهاى شاه سابق را تكميل كرد .
10 مارس : يك سخنگوى خط امام گفت وقتى كميسيون سازمان ملل نتايج‏ بررسيهاى خود را انتشار داد و نشان داد كه طرفدار ايران و درستكار است مى تواند به ايران برگردد و با گروگانها ملاقات كند .
مارس ، مه : اولين انتخابات مجلس .
23 مارس : شاه سابق درست 24 ساعت قبل از اين كه قرار بود ، ايران استرداد او را تقاضا كند ، از پاناما به قاهره رفت .
9 آوريل : روابط ديپلماتيك آمريكا با ايران قطع شد .
25 آوريل : حمله كوماندويى آمريكا براى نجات گروگانها در يك طوفان شن شكست‏ خورد . امام خمينى گفت اين ماموريت اقدامى احمقانه بود .
30 آوريل : مردان مسلح عرب ، بيست ايرانى را در سفارت ايران در لندن گروگان گرفتند .
5 مه : نيروهاى امنيتى انگليس به سفارت ايران در لندن حمله كردند و چهار نفر از پنج مرد مسلح را كشتند .
11 مه : گور رضا خان پدر شاه سابق در نزديكى تهران ويران شد .
27 ژوئيه : شاه سابق در قاهره مرد .
11 اوت : محمد على رجايى نخست وزير شد .
22 سپتامبر : عراق على رغم تعهد اعلام شده اش به منشور سازمان ملل و برخلاف عبارت اول ماده 33 منشور فوق كه به حل مسالمت آميز اختلافات بين دولتها اشاره كرده است ، به ايران حمله كرد .
24 سپتامبر : عراق به آبادان و خرمشهر حمله كرد و پالايشگاه نفت آبادان را به آتش كشيد .
2 نوامبر : مجلس چهار شرط پيشنهادى امام را براى آزادى گروگانهاى آمريكايى تصويب كرد .
2 ژانويه 1981 : در آخرين روز رياست جمهورى كارتر گروگانهاى آمريكايى آزاد شدند .
10 ژوئن : امام خمينى بنى صدر را از فرماندهى كل قوا خلع يد كرد .
20 ژوئن : استيضاح بنى صدر آغاز شد .
21 ژوئن : بنى صدر از رياست جمهورى عزل شد .
28 ژوئن : 72 مقام برجسته كشور در انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى در تهران شهيد شدند .
24 ژوئيه : محمدعلى رجايى به رياست جمهورى انتخاب شد .
29ژوئيه : بنى صدر به فرانسه فرار كرد .
30 اوت : انفجار بمب ، محمد على رجايى و جواد باهنر نخست وزير او را به شهادت رساند .
29 سپتامبر : چهار تن از فرماندهان نظامى ايران در سقوط هواپيما كشته شدند .
اكتبر : آيت الله على خامنه اى به رياست جمهورى انتخاب شد و ميرحسين موسوى را به نخست وزيرى منصوب كرد .
28 مارس 1982 : ايران در شديدترين نبرد هاى جنگ به پيروزي هاى با ارزشى دست‏ يافت .
24 مه : نيروهاى انقلابى وارد خرمشهر شدند . بيشتر قسمت هاى ايران كه در مراحل اوليه جنگ به تصرف عراق در آمده بود ، باز پس گرفته شد .
14 ژوئيه : امام خمينى در پيامى از مردم عراق خواست قيام كنند و صدام را سرنگون نمايند . نيروهاى ايران به عراق حمله كردند و تا حدود پانزده كيلومترى بصره پيش رفتند .
اول اكتبر : با شروع سومين سال جنگ ، ايران حمله عليه عراق را آغاز مى كند .
2 اكتبر : در يك انفجار تروريستى در تهران 60 نفر كشته و 700 نفر مجروح شدند .
11 ژوئن : عملياتى براى آزادى قسمتهاى ديگرى از خاك ايران آغاز و 50 هزار سرباز عراق به اسارت در آمدند .
22 ژوئيه : حمله ايران نيروهاى عراق را از حاج عمران در كردستان بيرون كرد .
آوريل 1984 : انتخابات مجلس دوم انجام شد . حجت‏الاسلام هاشمى رفسنجانى 5/1 ميليون راى آورد .
12 ژوئن : " پرز دكوئيار " دبيركل سازمان ملل از عراق خواست‏ حمله به مناطق مسكونى ايران را قطع كند .
18 مارس 1985 : نيروهاى ايران در حمله اى در شمال بصره از خطوط نيروهاى عراقى گذشته و جاده بغداد را به خطر انداختند .
14 اوت : آيت الله على خامنه اى براى بار دوم به رياست جمهورى انتخاب شد .
19 فوريه 1986 : نيروهاى ايران در يك حمله يازده روزه ، شبه جزيره فاو را گرفتند . عراق در اين حمله از گاز خردل استفاده كرد .
2 ژوئيه : ايران شهر مرزى مهران را پس گرفت .
4 نوامبر : رسوايى ايران گيت ، معامله آمريكا براى تبادل اسلحه در برابر آزادى گروگان ها بر ملا شد .
18 ژانويه 1987 : نيروهاى ايران به بصره رسيدند .
17 ژوئيه : سفارت فرانسه در تهران تعطيل شد .
20 ژوئيه : شوراى امنيت ‏سازمان ملل با قطعنامه 598 خواهان آتش بس فورى شد اما ايران كه خواهان معرفی عراق به عنوان متجاوز بود ، آن را نپذيرفت .
31 ژوئيه : بيش از 400 زاير كه 275 نفرشان ايرانى بودند ، در مراسم حج ‏به شهادت رسيدند .
29 سپتامبر : به دنبال رهگيرى هليكوپترهاى آمريكايى در تنگه هرمز و بازرسى كشتى ايران اجر ؛ ايران كشتي هاى خود را در تنگه هرمز افزايش داد .
18 اكتبر : چهار ناوشكن آمريكايى دو سكوى نفتى ساحلى ايران را با شليك هزار گلوله به آتش كشيدند و خسارات سنگينى به آنها وارد كردند .
28 فوريه 1988 : جنگ شهرها با شليك 135 موشك به تهران تشديد شد .
17مارس : بمباران شيميايى عراق بيش از پنج هزار نفر را در حلبچه كشت و متجاوز از هشت هزار نفر ديگر را به شدت مجروح كرد .
18آوريل : آمريكا چند كشتى ايران را در خليج فارس غرق كرد ، هليكوپترهاى توپدار آمريكا در حمله عراق به فاو به كمك عراقيها رفتند .
2 ژوئن : هاشمى رفسنجانى رئيس مجلس ، كفيل فرماندهى نيروهاى مسلح شد .
3 ژوئيه : ناو آمريكايى به هواپيماى ايرباس مسافربرى ايران حمله كرد و 290 سرنشين آن را به شهادت رساند .
18 ژوئيه : ايران با بى ميلى قطعنامه 598 را پذيرفت . امام خمينى گفت ‏براى او اين تصميم كشنده تر از سركشيدن زهر است .
20 اوت : آتش بس در جبهه ها و مذاكره بين ايران و عراق شروع شد . موسوى نخست وزير گفت در هاى ايران به روى بازرگانى و نفوذ غرب بسته خواهد ماند .
15 فوريه 1989 : امام خمينى اعلام كرد " سلمان رشدى " به خاطر كفرگويى در كتاب " آيه‏ هاى شيطانى " خود ، بايد كشته شود .
7 مارس : روابط ديپلماتيك انگليس و ايران قطع شد .
19 مارس : رفسنجانى نامزد رياست جمهورى شد .
24 آوريل : اعضاى كميته اصلاح قانون اساسى انتخاب شدند .
23 مه : امام خمينى به علت ‏خونريزى داخلى تحت عمل جراحى قرار گرفت .
3 ژوئن : امام خمينى درگذشت .

منبع :
سایت امام خمینی به نقل از مسلم مديا - چاپ لندن

 

۱۳۸۷/۱۱/۱۵

این نقشه جعلی است (6)

 

نگاهی به تاریخ فلسطین از آغاز تا امروز
قسمت ششم :

نفوذ در امپراطوری

بعد از مرگ هرتزل ، اسکان مرحله به مرحله در سرزمین فلسطین به صورت یکی از ارکان سازمان صهیونیسم در آمد و در سال 1908 صهیونیستها به نظر واحدی مبنی بر ایجاد دولت یهود در فلسطین دست یافتند ، زیرا موزامبیک ، کنگو ، و آرزانتین در سالهای 1897 تا 1900 مورد بررسی قرار گرفته و رد شده بود و سرزمینهای قبرس و صحرای سینا در سال 1901 تا 1903 مورد ارزیابی واقع شده بود . پیشنهاد انگلیس در خصوص اوگاندا نیز در فواصل سالهای 1903 تا 1908 بررسی و رد شده بود . بنابراین همه صهیونیستها به طور قاطع در غصب سرزمین فلسطین از طریق نابودسازی و آواره کردن ساکنان آن متفق القول شدند .
اسقرار نهایی دولت صهیونیستی در فلسطین بدون افول و فروپاشی عثمانی امکان پذیر نبود . امپراطوری عثمانی در اوج اقتدار خود ، بر سرتاسر شمال آفریقا ، منطقه بالکان ، اروپای مرکزی شبه جزیره کریمه و بخشهایی از قفقاز حکومت داشت . اما به تدریج از سده هجدهم متصرفات اروپایی خود را از دست داد . اروپایی ها رفته رفته در حکومت عثمانی نفوذ و اقتدار بسیار یافته ، در اسلامبول سفارتخانه تاسیس کردند . کنسول گری های بریتانیا در سال 1893 ، روس در سال 1842 و فرانسه در سال 1843 در اورشلیم دایر شد . با گسترش فعالیتهای اقتصادی این کشورها در عثمانی ، اروپایی ها با برقراری « کاپیتو لاسیون » حق قضاوت کنسولی برای خود ایجاد کردند . در واقع امپراطوری عثمانی در آغاز سده نوزدهم میلادی در شرف فروپاشی بود ، اما دولتهای اروپایی ، آن را به عنوان سدی مقابل پیشروی های دشمن نگه داشتند ، پس از نشست برلین در ربع آخر سده نوزدهم میلادی ، سرانجام دولت های اروپایی تصمیم به تقسیم و فروپاشی نهایی عثمانی گرفتند که در جریان جنگ جهانی اول ، این تصمیم به طور کامل تحقق یافت .
امروز دیگر نقش صهیونیستها در آتش افروزی جنگ جهانی اول ، طبق اسناد و اعترافات خود آن ها قابل انکار نیست . روچیلدها و دیگر دلالان جنگ ، طبق عادت دیرینه خود ، وارد صحنه شدند . دستگاه امپراطوری جنگ به کار افتاد . جاسوسها ، مشاوران خیرخواه دربار ! ، فروشندگان اسلحه ، بانکهای بین المللی و ... همگی جزیی از این امپراطوری بودند و وظیفه روشن نگه داشتن این آتش را داشتند . « جیمز مالکوم » یهودی در کتاب خاطرات خود نوشته است : « در جنگ جهانی اول برای کسب حمایت دولت انگلیس ، من مامور شدم برای رسیدن به این هدف ، پای دولت آمریکا را به جنگ بکشانم . لذا نقش مهمی بازی کردم و با سفرهای متعدد و نشر مقالات مفصل در روزنامه های تایمز لندن و آمریکا سرانجام در سال 1917 آمریکا را وارد جنگ کردم . »
به این ترتیب روچیلدها و بازرگانان یهود با کمک وسیع خود به دو طرف درگیر در جنگ جهانی اول ، از آب گل آلود ماهی گرفتند و با تکه تکه شدن دولت عثمانی ، سهمی از این گوسفند قربانی نیز به آنها رسید .

تفرقه بینداز و حکومت کن

سلام گرگ بی طمع نیست ، قاعده ساده ای است ولی کسی قادر به درک آن است که حرص و طمع قوه تشخیص او را مختل نکرده باشد . این مساله تعجب برانگیز که سرزمینی به وسعت عثمانی ، چگونه به این راحتی تکه تکه می شود ، نیز از همین ریشه آب می خورد . پیش از شعله ور شدن آتش جنگ جهانی اول ، دو گرایش مختلف در اندیشه سیاسی اعراب وجود داشت ، جریان اسلامی اصلاح طلب و جریان ملی گرای عربی . این جریان که بر اساس تفکر قومی و ملی گرایی شکل می گرفت ، طعمه خوبی برای انگلیس بود که مهارت کافی در ماهی گرفتن از آب گل آلود تفرقه داشت و به این ترتیب ، با وعده و وعیدهایی که دولت انگلیس برای استقلال اعراب داد ، آنها را به شورشی علیه عثمانی واداشت و با تضعیف موقعیت نظامی عثمانی ، وحدت نظر مسلمانان را در اجابت ندای سلطان عثمانی برای جهاد مخدوش ساخت . شریف حسین ، حاکم مکه از اعلام جهاد طفره رفت ، تعصب قومی به اوج خود رسیده بود . در بین مردم ضرورت رهایی از حکومت ترکها ، سخن روز شده بود . اعراب در خواب خرگوشی خود ، رویای حاکمیت و اسقلال عرب را می دیدند که فاتحان جنگ جهانی اول ، روی نقشه ای که بر میز مذاکره پهن شده بود ، با اشتهای کامل ، سهم خود را جدا کردند و با انعقاد توافق نامه سایکس پیکو ، سوریه و لبنان ، تحت الحمایه فرانسه و عراق ، شرق اردن و البته فلسطین – سهم سفارشی صهیونیستها – تحت قیمومیت انگلیس در آمدند . حدود یکسال این قرار داد ، محرمانه ماند و بالاخره در نوامبر 1917 با انتشار علنی « وعده بالفور » ، سهم کنار گذاشته صهیونیستها – فلسطین – به آنها پیشکش شد .

یک کادوی ناقابل

بالفور ، وزیر امور خارجه انگلیس ، در یک نامه فدایت شوم به دوست صهیونیستش ، لرد روچیلد ، حواله سود کلان وامی را فرستاد که سالها پیش دیزرائیلی نخست وزیر وقت انگلیس از روچیلد گرفته بود . نامه ای که به عنوان وعده بالفور در مهمترین صفحات زندگینامه فلسطین ثبت شد :
« لرد روچیلد عزیزم
راستی خوش وقت و مشعوفم که به نام دولت شاهنشاهی انگلستان ، با کمال صراحت ، وعده ذیل را به شما ابلاغ می کنم . این وعده عطف به درخواست جمعیت یهودی صهیونیست است که به این وزارتخانه رسید و با آن موافقت شده است . دولت شاهنشاهی انگلستان ، نظر لطف مخصوصی به تشکیل کانون ملی یهود در فلسطین دارد و در آینده نزدیکی نهایت سعی و کوشش در راه رسیدن به این هدف و تسهیل وسایل آن مبذول خواهد شد . این هم به طور واضح معلوم باشد ، نباید امتیازات سیاسی یهودی به سایر اقوام ضرری وارد آورد . »

انگلیسی های نجیب !

در حقیقت اعلامیه بالفور ، یکی از عجیب ترین اسناد بین المللی تاریخی است . سندی که به موجب آن ، یک دولت استعماری ، سرزمین فلسطین را – که مالک آن نبوده است – به صهیونیستها ، پیشکش می کند . در این اوضاع و احوال ، حال و روز اعراب ملی گرای عثمانی دیدنی بود .
« عجاج نویهض » یکی از سران ملی گرای فلسطین می گوید :
« در اوایل این قرن ، اعراب به علت ساده لوحی و بی تجربگی سیاسی ، دورنگریها و اهداف غایی استمارگران اروپایی را درک نکرده بودند . شاید علاقه مفرط آنها به باورهای ملی گرایانه و نجات از یوغ ترکان ، مانع شد حقیقت قضیه را دریابند . مردم گمان می کردند ، همانگونه که تبلیغات انگلیسی ها القا می کند ، آنان مردمی پاک دامن و نجیب هستند ! »

ستون پنج انگلیس

بده – بستانهای انگلیس ، آمریکا و صهیونیستها نشان می دهد نه تنها انگلیس دولت نجیبی برای اعراب نبود بلکه چگونه با دیپلماسی و تبلیغات فریبکارانه خود توانسته بود فضای عمومی اعراب را به نفع خود جهت بدهد و بهره برداری سیاسی لازم را بنماید . از آغاز جنگ جهانی اول ، یهودیان ، در کشورهای تحت سلطه عثمانی ، ستون پنجم ارتش انگلیس بودند و با کمکهای اطلاعاتی ، جاسوسی به انگلیس ، علاوه بر کسب آموزش های امنیتی و نظامی ، زمینه های پشتیبانی انگلیس را از آرمان و اهداف صهیونیستها ، مهیا کردند . در ضمن انگلیس هم از کمکهای مالی صهیونیستها در طول جنگ و نیز پس از آن ، جهت بازسازی ویرانی های جنگ برخوردار شد . از همه مهمتر ، تشکیل نظام صیونیستی ، زمینه را برای نظارت بر خاور میانه ، توسط انگلیس و آمریکا فراهم می کرد . با پایان یافتن جنگ و زیر سلطه رفتن فلسطین ، سازمان های یهودی ، زیر سایه حکومت بریتانیا از تسهیلاتی چون خرید زمین ، تاسیس شهرکها ، برپایی مستعمره ها ، ایجاد نهادهای امنیتی و تبلیغی ، تسلط بر منافع اقتصادی فلسطین ، سازمان دهی قدرت نظامی و ایجاد دستگاه قضایی در این کشور برخوردار شدند .

قدرت های قیم

چهار کشور پیروز در جنگ جهانی اول ، در ژانویه 1919 ، نشست ورسای را تشکیل دادند و در این اجلاس ، تصمیم گرفتند که یک سازمان بین المللی متشکل از ملل مختلف به نام جامعه ملل به وجود آید . در ماده 23 میثاق جامعه ملل نوشته شد : « در شرایط کنونی ، این ملت ها ، هنوز قادر به ایستادن روی پای خود نیستند . بنابراین می بایست تحت قیمومیت چهار کشور آمریکا ، انگلیس ، فرانسه و ایتالیا قرار بگیرند » . و این کشورهای اداره کننده را قدرتهای قیم نامیدند .


ادامه دارد ...

تذکرا



ای که دستت می رسد کاری بکن
پیش از آن که از تو ناید هیچ کار