این فقط یک تست است
بعد از مدتها
همین
یاعلی
امروز که در دست توام مرحمتی کن / فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت ؟؟؟


استاد که کتابش را بست فقط چند ثانیه طول کشید تا وسایلم را جمع کنم . خودم را مجاب کرده بودم که حرفم را بزنم . چهار ماه تمام بود که زندگیم شده بود جستجو ، تحقیق و پرس و جو در مورد او . دیگر مطمئن شده بودم . ولی ترس ، مدتی دست و پایم را بسته بود . امروز باید حرفم را می زدم . سرازیر شدم از پله ها پایین و زودتر از بقیه ، کنار در دانشکده منتظر ماندم تا او بیرون بیاید . وای از این شانس ، همیشه تنها بود . این بار با یکی از دوستانش آمدند . می دانستم دوشنبه ها دیگر کلاسی ندارد و می رود خانه ، به همین خاطر دنبالش رفتم . هیچ کس به پای او نمی رسید ، توی متانت و خانمی . همین حجب و حیایش فکر کنم بیچاره ام کرد . سال دومی بود و احتمالا باید دو سال از من کوچکتر می بود . به خاطرش مجبور شدم دوباره سر بعضی از کلاسهایی که گذرانده بودم بنشینم . طوری که بعضی از دوستانم فکر کردند آن درسها را افتاده ام . چند بار هم خواسته ام واسطه بفرستم ولی ... ولی واسطه به هر حال واسطه است و به قول معروف خود واسطه یک فاصله است . ضمن اینکه من کسی را در تهران نداشتم . وقتی به در دانشگاه رسیدند با دوستش خداحافظی کرد و تنها شد . به سرعتم اضافه کردم به سمت خیابان حرکت کرد و آن طرف خیابان در ایستگاه اتوبوس ایستاد . توی ایستگاه شلوغ بود و صورت خوشی نداشت ، اگر با او صحبت می کردم . اتوبوس که آمد هم او سوار شد و هم من .
البته او متوجه نشد که من سوار شدم ولی ... ولی من حواسم جمع او بود . سمیرا محمدی اسمی که مدتهاست توی ذهنم تکرار می شود ؛ نشسته بود کنار پنجره اتوبوس و چیزی را می خواند . من هم سرم را به میله ای تکیه داده بودم و یواشکی او را نگاه می کردم .
کلاس بعد از ظهر امروز را هم از دست داده بودم . هر چند اگر می رفتم هم مثل چند هفته گذشته چیزی از درس نمی فهمیدم . اتوبوس دوباره ایستاد ، او بلند شد تا پیاده شود . من هم با عجله پیاده شدم . پیش خودم کمی فکر کردم و حرفهایم را جمع و جور کردم ، وقتی دیگر احساس کردم که آماده ام به سرعت قدمهایم افزودم و به یکی دو متری او رسیدم . آب دهانم را قورت دادم و او را صدا زدم .
- خانم محمدی ... ببخشید ...
ایستاد و برگشت وقتی مرا دید خیلی تعجب کرد .
- سلام خانم محمدی
هنوز مبهوت بود .
- س . سلام . شما ... اینجا ...
- بله . والا واقعیتش خواستم بعد از کلاس بهتون بگم ولی نشد ، این بود که ...
دستی روی شانه ام احساس کردم . وقتی برگشتم پسری خوش هیکل یقه ام را چسبید .
- بی شرف تو غیرت نداری مزاحم دختر مردم می شی .
بعد با کله اش محکم توی صورتم زد و دیگر چیزی نفهمیدم .
***
سعید دلش را گرفته بود و می خندید . برای اینکه من بیشتر بسوزم ، بلند بلند قهقهه می زد و خودش را روی زمین می غلتاند .
- وای خدا ... مردم از خنده . رفته خواستگاری دماغشو شکوندن .
- سعید کجاش خنده داره . دماغ من هنوز درد می کنه . دکتر گفت اگر شانس بیاری ، مجبور نیستی عمل کنی . اونوقت تو هرهر می خندی .
- جان تو دست خودم نیست ... دکتر راست گفته ، شانس آوردی زنده ای ... و دوباره خندید .
- سعید خیلی بی جنبه ای ! منو باش مشکلاتمو با کی در میون می ذارم .
سعید از جاش بلند شد و به سمت من آمد و در حالی که سعی می کرد ته مانده های خنده اش را هم خرج کند ، دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : « ببین حامد ، شاگرد اول عزیز ، تو یه پسر شهرستانی هستی که وضع زندگیتون متوسطه ، رشته پزشکی هم که الحمد لله تمومی نداره . سه سال همینطوری برای شما که خرخون هستید هم ، تخصص ، بعد هم سربازی و ... »
حرفش را قطع کردم و شانه ام را از زیر دستش آزاد کردم : « خوب که چی ؟ یعنی توی این مدت نباید ازدواج کنم یا ... یا نباید از کسی خوشم بیاد . حالا اگه یه وقت یکی مثل من زد و ...
- عاشق شد !؟
- مسخره می کنی سعید ؟
- نه به خدا ، فقط نمی دونم چی جوابتو بدم . من این حرفها رو می زنم که اگه یه وقت بهت جواب رد دادن ، ناراحت نشی . یعنی اونا هم یه جورایی حق دارن . هی پسر ! دفعه بعد هم اگه گوشاتو ببرن کلی فیلم میشه .
- من نمی فهمم منظورت از حق چیه ؟ اینکه نذاری دو تا جوون به هم برسن کجاش حقه ؟ مگه خدا روزی رسون نیست ؟
- اوه حالا از کجا می دونی جواب رد بهت می دن .
- آقای حامد مددی اطلاعات جهت ملاقات . آقای حامد مددی اطلاعات جهت ملاقات .
صدای نگهبان بود که مرا صدا می کرد . رو به سعید کردم و با تعجب پرسیدم ، کیه این موقع شب اومده خوابگاه ؟
سعید خنده ای کرد و گفت : کارت دانشجویی ات را بردار ، اگه از آشناهات بودن و با این چسب و باند نشناختنت کارتتو بهشون نشون بده .
از پله ها پایین می آمدم که از آخرین پاگرد جلوی نگهبانی را دیدم . ای وای خدا ! سمیرا با همان جوانی که با سر دماغم را له کرد و یک مرد دیگر جلوی در بودند . با سرعت برگشتم بالا .
- سعید ... سعید ...
- چیه ؟ چرا نفس نفس می زنی . برای دماغت خوب نیست .
- اومده ، خودشه . دختره با همون کسی که دماغم رو به این روز انداخت .
خنده سعید روی لباش خشک شد .
- اومدن چیکار ؟
- نمی دونم
- حالا احتمالا اومده بقیه کتکو بزنه . صبر کن بذار من هم باهات می یام ، ببینم این یارو حرف حسابش چیه ؟
لباسهایمان را پوشیدیم . سعید نانچیکوی خودش را هم برداشت و از پشت آن را تا نصفه داخل شلوارش کرد .
- سعید این چیه ؟
- هیچی محض احتیاط .
آنقدر هول شده بودم که به جوابش فکر نکردم . با هم از پله ها پایین آمدیم . سمیرا تا مرا دید با چشم به مردی که سن و سالی داشت و موهایش جو گندمی بود ، اشاره ای کرد و مرا نشان داد . من هم با صدایی آرام به سعید گفتم که آن جوان کدام است . اول از همه من سلام کردم . سمیرا جلوتر آمد .
- سلام آقای مددی ... والا ... شرمنده ، ایشون ( و اشاره به جوان کرد ) عموی من هستند. ایشون هم پدرم ، من نمی دونم شما توی محل ما چیکار داشتین ، خدمت رسیدیم تا عموم از شما عذرخواهی کنه . واقعیتش این بنده خدا ...
مرد جوان جلو آمد و در حالیکه دست به موهایش داشت گفت :
- شرمنده آقای دکتر ! من فکر کردم شما مزاحم برادر زاده من شدید ، این بود که خون جلوی چشمامو گرفت . دیگه ... دیگه باید ببخشید .
مرد جا افتاده که سمیرا او را پدرش معرفی کرد هم گفت :
- جوون ! خرج بیمارستان هم هر چی بشه من تقبل می کنم . اتفاقیه که نباید می افتاد . باعث شرمندگی ماست . من و سعید به هم نگاه کردیم و او خیلی زود فهمید نباید آنجا بماند .
- ببخشید ... من باید برم بالا ... الان شام می سوزه ... با اجازه
بعد هم برگشت و به سمت پله ها رفت . وقتی برگشت ، هر سه نفر آن نانچیکوی سعید را که تا نصفه از شلوارش بیرون زده بود دیدند .
- می دونید حضور شما خیلی غیر منتظره بود . با اتفاقی که افتاد ، من فکر کردم ، فکر کردم باید بقیه کتکم را بخورم . این بود که این رفیقم ...
عموی سمیرا خندید و جلو آمد و رویم را بوسید . سمیرا هم لبخند زد و آن را زود خورد . پدرش گفت :
- خوب حالا طوری که نشده ان شاء الله ، راستی کدوم بیمارستان رفتید ؟
- نه دکتر گفت که شانس آوردیم که احتیاج به عمل نداره ، فقط ... بعد رو به سمیرا کردم و گفتم : فقط چون بیمارستان دانشگاه رفتم ، بچه هایی که آنجا کلا س داشتند کلی بهم خندیدند . آخه من اصلا اهل دعوا و مشاجره نیستم .
پدر سمیرا تسبیحی از جیبش در آورد و گفت :
- بله مشخصه که جوون با شخصیتی هستید ، راستی توی محل ما فا میل و آشنایی دارید ؟
موقعیت را خیلی مناسب دیدم که حرفم را بزنم .
- والا فامیل و آشنا ... شاید ... یعنی امیدوارم پیدا کنم . راستش من می خواستم از دخترتون بخوام که ...
وقتی حرفم به اینجا رسید دیدم نوع نگاه پدر و عموی سمیرا عوض شد ، ولی من به خودم جرات دادم و بقیه حرفم را زدم .
- می خواستم از دخترتون بخوام یک طوری خدمت شما برسم و یه مسئله مهمی رو در میون بذرام ...
عموی سمیرا جلو آمد و در حالیکه صدایش را عوض می کرد و ادای مرا در آورد گفت :
- چه مسئله مهمی ؟
رو به پدر سمیرا کردم و گفتم : « یه مسئله به مهمیه سمیرا » .
جمله من که تموم شد ، مشت عموی سمیرا بود که در کمتر از یک ثانیه توی چشمم نشست .
نگهبان سریع به کمکم آمد . چیزی نمی دیدم ، چشمم سیاهی می رفت . فقط صدای آنها را می شنیدم .
- غلط کردی ! پسره پررو . داداش ولم کن بذار گردنشو بشکنم .
- آقا اینجا خوابگاهه ، میدون بوکس که نیست .
- عمو آبرمون رفت ، تو رو خدا .
بچه ها آمدند و مرا با خود بردند و نگهبان هم آنها را از در خوابگاه بیرون کرد .
***
اشک از چشمهای سعید جاری شده بود و صورتش خیس خیس بود . دیگر صدای خنده اش به سختی می رسید ، نیم ساعتی بود که می خندید . من هم روبروی آینه ایستاده بودم و چشمم را برانداز می کردم .
- پسر تو خیلی آدم خوبی هستی . تا حالا تو عمرم اینقدر نخندیده بودم .
فکر کنم سعید حق داشت . به همین خاطر حرفی نزدم تا وضع بدتر نشود . آخر سعید علاوه بر ورزشهای رزمی ، توی خندیدن و مزه پروندن هم تبحر خاصی داشت .
- وای پسر تو آخرشی ، می تونی فردا مدل کلاس بشی و استاد در مورد دماغ و چشم مصدوم صحبت کنه !
اعصابم به هم ریخته بود ، از بس سعید می خندید . دور چشم راستم کاملا سیاه شده بود و باد کرده بود ، مثل یک قاب سیاه کلفت . نصف صورتم را هم آتل و چسبهای دماغم پوشانده بود . واقعا دیگر کسی نمی توانست مرا بشناسد .
- جان حامد بگو چه سوتی ای دادی که دوباره مشت خوردی ؟ بازم مزاحم شده بودی ... آی دلم . حتی موقع حرف زدن هم می خندید . با نارحتی گفتم :
- هیچی حرف آخر رو بهشون زدم .
- ا ... پس چرا زنده ای ؟ ... وای خدا جون ، چی میشه قبول کنن . با این عمویی که من دیدم ، قیافه تو هر وقت با زنت دعوات میشه دیدنیه .
- سعید جان یه خورده استراحت کن ، بعدا دوباره بخند !
- جون حامد دست خودم نیست ... راستی گفتی بابش گفته تو خیلی با شخصیتی ؟!
- مسخره نکن بدبخت ، بچه ات همین طوری میشه ها .
- آی دلم ... نه مسخره نمی کنم ؛ دارم فکر می کنم اگه یه خورده بی شخصیت بودی چی می شد !
نزدیک اذان صبح بود و سعید همچنان می خندید . نمی دانستم چرا این اتفاق افتاد . شاید من خیلی
ی گدار به آب زده بودم و یا شاید لحن حرف زدنم ، اینطور بود . ولی وقتی برای آبجی زهرا خواستگار آمد ، همین حرفها را زد و اتفاقا بابا خیلی محترمانه با او برخورد کرد .
- حامد من جای تو بودم از این به بعد دختره رو که می دیدم فرار می کردم .
- سعید تو رو خدا بس کن دیگه ، مخم تکون خورد . از بس خندیدی .
این جمله را که گفتم خنده اش شدیدتر شد .
- مخ تو از مشت اون یارو تکون خورده یا از خنده متن ؟
- سعید بی صدا بخند . می خوام بخوابم .
در حالیکه همچنان می خندیدگفت :
- ولی گذشته از شوخی با این برخورد باز هم می خواهی ادامه بدی ؟
صدای اذان از مسجد رو به روی خوابگاه ، بلند شد . سریع نمازم را خواندم و سرم را روی کتابهایم گذاشتم و پتو را هم روی خودم انداختم . همینطور که به جمله آخر سعید فکر می کردم خوابم برد .
***
صبح که از خواب بلند شدم و ساعت را نگاه کردم کلی به سعید بدو بیراه گفتم . خودش رفته بود و مرا بیدار نکرده بود . با عجله لباسهایم را پوشیدم و حرکت کردم . صورتم درد می کرد و هم چشمم و هم دماغم . ساعتم را نگاه کردم به احتمال زیاد دیر می رسیدم . آن ساعت هم با دکتر وفادار کلاس داشتم که دیروز توی بیمارستان مرا دیده بود .
مردم طور خاصی نگاهم می کردند ، البته حق هم داشتند . با آن قیافه ای که من پیدا کرده بودم واقعا تماشایی شده بودم . بچه های دبستانی که لباسهای هم شکلی هم پوشیده بودند ، با انگشت مرا به همدیگر نشان می دادند و می خندیدند . آنها را که می دیدم یاد سعید می افتادم .
به کلاس رسیدم دو سه نفس عمیق کشیدم و در زدم و داخل شدم . به محض اینکه داخل شدم کلاس منفجر شد و همه زدند زیر خنده .
دکتر وفادار جلوتر آمد و گفت :
- به به ! آقای مددی دیروز تو بیمارستان فقط بینی تون آسیب دیده بود . الان چشمتون هم که ... از ردیف پسرها یکی گفت : « استاد خود درگیری مزمن داره » . و دوباره کلاس یکپارچه خنده شد .
گفتنم استاد اگر اجازه نمی دید ، کلاس نیام .
- والا خودت که مشکلی نداری ، ولی با این وضع که اومدی دیگه حواس برای بچه ها نمی مونه که ... بفرمایید ، بفرمایید بنشینید .
جلو جا نبود . سلانه سلانه تا ته کلاس رفتم و جای خالی پیدا کردم و نشستم . استاد هم درس را ادامه داد . حواسم اصلا به درسم نبود . پیش خودم فکر می کردم که اگر با سمیرا روبرو بشوم ، چه برخوردی بکنم . یا برخورد او چگونه خواهد بود .
- خونریزی دو نوع هست : خونریزی خارجی و خونریزی داخلی . در خونریزی خارجی خون از بدن خارج میشه ، ولی در خون ریزی داخلی که که معمولا به علت پارگی مویرگهاست ، خون از بدن خارج نمیشه . مثل چشمهای آقای مددی ... آقای مددی حواست کجاست ؟
- من هی ... هیجا استاد .
دوباره کلاس از صدای خنده پر شد .
- اگه حالت خوب نیست ، می تونی بری ها .
- نه استاد ... خوبم .
و او دوباره درس را ادامه داد . چند دقیقه بعد هم کلاس تمام شد . اصلا حال و هوای کلاس بعدی و احتمالا خنده های بچه ها را نداشتم . همانجا سر جام ، سرم را روی دسته صندلی گذاشتم . هنوز خوابم می آمد . صدای صندلیهای کلاس که موقع بیرون رفتن بچه ها جابجا می شدند می آمد . کم کم همه رفتند ، چند دقیقه ای سرم را روی صندلی گذاشتم و تصمیم گرفتم به خوابگاه برگردم . وقتی سرم را بلند کردم ، دیدم سمیرا روبرویم ایستاده است .
نگاهم را از نگاهش گرفتم ، او هم سرش را پایین انداخت و سلام کرد . جواب سلامش را دادم و جزوه ام را داخل کیف گذاشتم . همانطور که سرش پایین بود گفت :
- فقط اومدم ازتون عذر خواهی کنم .
- دیشب هم برای همین کار اومده بودین مثل اینکه !
- شما حق دارید ما رو نبخشید ، فقط می خوام بدونید که من هیچ نقشی توی این اتفاقات نداشتم ، خداحافظ .
بعد هم برگشت و به سمت در کلاس حرکت کرد . کیفم را برداشتم و قبل از اینکه از کلاس بیرون برود ، صدایش کردم . ایستاد و به آرامی بر گشت . هنوز هم سرش پایین بود .
- خانم محمدی ، شما جوری برخورد می کنید ، انگار هیچ مسئله ای به غیر از کتک خوردن من وجود نداره . این جمله را که گفتم ، گوشه مقنه اش را در دست گرفت و کمی با آن ور رفت .
- یه موضوع مهم دیگه ای هم دیشب مطرح شد .
گوشه مقنه اش را را به دندان گرفت . صورتش سرخ شده بود .
- نمی خواهم شما رو تحت فشار بگذارم که همین الان حرفی بزنید ولی ... خوبه به این قضیه فکر کنید .
همانطورکه با گوشه مقنعه اش بازی می کرد ، با لحنی کاملا متفاوت و مهربانانه گفت : « صورتتون هنوز درد می کنه » . وقتی لحنش عوض شد ، حال من عوض شد . انگار قلبم تندتر می زد و بدنم گرم شد . سرم را پایین انداختم و گفتم : « درد ؟ ن ... نه ... یعنی چرا ولی خیلی زیاد نه »
حدود یک دقیقه تمام بینمان به سکوت گذشت . آن هم چه سکوتی . چادرش را مرتب کرد و گفت : « پدرم به من گفتند : شما اگر باز هم مصر بودید ، بهتون بگم یه موقعی با خانواده تشریف بیاورید منزل ما ... با اجازه »
و دوباره به سمت در حرکت کرد . درد صورتم را دیگر احساس نمی کردم . اصلا فکرش را هم نمی کردم . پشتم از عرق خیس خیس شده بود . می خواستم از خوشحالی فریاد بزنم . سمیرا دوباره کنار در ایستاد و گفت : « عموی من بیشتر از یک مشت به شما نزد ، پس قاعدتا نباید پای هر دو چشم شما کبود شده باشه ... خدا نگهدار » خدانگدار را همرا ه با لبخندی زد که مدتها دنبالش بودم . زبانم بند آمده بود . چی ؟ هردو تا چشم ؟
رفتم دستشویی دانشکده و خودم را توی آینه نگاه کردم . پای چشم چپم هم سیاه بود . شک نکردم ، کار خود سعید بود . تازه فهمیدم چرا مردم اینقدر می خندیدند . توی دستشویی بلند داد زدم : وای به حالت سعید ! وای به حالت !
مهدی قزلی
سلام
یکی از خواننده های نسبتا محترم وبلاگ کیمیا ، با لحنی غیر زیبا به جمله ی پست قبل کیمیا « شهادت پیامبر و حضرت مجتبی و امام رضا علیهم السلام تسلیت باد !!! » ایراد وارد کردن که مگه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله را هم شهید کردن ؟؟؟ قبل از پاسخ اجمالی به این اشکال باید عرض کنم :
نمی دونم چه حکمتیه که در عمر وبلاگ نویسیم ، تقریبا و بلکه تحقیقا هیچ موقع نشده کسی که با این لحن نسبت به یه پست انتقاد داره – چه در این وبلاگ ، چه در تموم وبلاگهایی که دیدم ؛ چه وبلاگهای مذهبی و چه غیر مذهبی ؛ و چه ناقد از سر دلسوزی ناشی از دینداری نوشته و چه از روی نا آگاهی و حتی عامدانه – از خودش یه اثری باقی بذاره که نویسنده ی مطلب برای پاسخ به اون نقد ، بتونه لااقل یه شناخت بسیار کلی از ناقد داشته باشه ! متاسفانه ظاهرا عادت کردیم به محض اینکه مطلبی به ذائقه مون خوش نمیاد – خواه اون مطلب صحیح باشه یا نباشه – بلافاصله عکس العمل نشون بدیم و حتی زحمت مطالعه کردن در مورد اون مطلب رو هم به خودمون ندیم !
اگه وبلاگ نویسی یکی از راههای انتقال نظرات و دیدگاه ها به مخاطبه ، باید تمام آداب این کار رعایت بشه وگرنه هیچ اتفاقی نمی افته و هیچ اثری بر هیچ کدوم از نوشته ها مترتب نمیشه ! به هر حال گو اینکه کیمیا همیشه از تبادل افکار و انتقاد و پیشنهاد ، به شدت استقبال می کرده و می کنه ، اما به همون اندازه هم از تبدیل شدن صحن وبلاگ کیمیا به صحنه ی جنگ بی ادبانه پرهیز داشته و داره ؛ این نوشته در واقع جوابیه ای به شخص نویسنده ی نظر نیست ، بلکه از اونجایی که این سوال رو تا حالا خیلی ها حتی دوستان کیمیا ازش پرسیدن ، این نظر بهانه ای شد برای اینکه پاسخی به پرسش تمام دوستان کیمیایی داده بشه !
اما راجع به اشکال باید عرض کنم :
جدای از بحث تخصصی تاریخی موضوع شهادت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله که فرصت پرداختن به آن در اینجا نیست ، می دانیم که حضرات مقدس معصومین علیهم صلوات الله ، مصداق اکمل انسان کامل هستند . از تعریف انسان کامل که بگذریم ، باید به این نکته توجه کنیم که اگر شهادت به عنوان یک کمال واقعی مطرح باشد – که هست – مصداق اکمل کمال واقعی ، حتما باید واجد این قسم از کمال هم باشد وگرنه کمال او زیر سوال رفته و نقص در کمال او وارد می شود ؛ پس به لحاظ عقلی ، نقطه ی پایانی برای انسان کامل به معنای اتم آن ، شهادت است . به همین دلیل است که حتی حضرت صاحب العصر و الزمان مهدی موعود عجل الله فرجه الشریف به « شهادت » از دنیا می روند .
از این بحث عقلی که بگذریم در کتب تاریخی و روایی ما هم به شهادت پیامبر ، تصریحا و یا تلویحا اشاره شده که من فقط به یک نمونه از آنها اشاره می کنم و دوستان می توانند برای بررسی بیشتر این موضوع ، به کتب مرتبط معتبر مراجعه کنند :
صاحب سلسله کتاب های « الدمعة الساکبه » جناب محمد باقر بن عبد الکریم دهدشتی بهبهانی در مجلدی از این دوره که به زندگی پیامبر اعظم صلی اله علیه و آله اختصاص دارد می گوید :
« احادیث معتبر زیادی وارد شده است که پیامبر شهید و مسموم از دنیا رفته اند ، همانطور که صفار در بصائر از احمد بن محمد از اهوازی نقل کرده و او از قاسم بن محمد از علی از ابی بصیر از امام جعفر صادق علیه السلام که فرمود : رسول الله ( ص) در روز خیبر مسموم شد ... . امام صادق علیه السلام می فرماید : رسول خدا هنگام وفاتش فرمود : امروز راهم را گرفت و زندگانی ام را پایان بخشید آن غذایی که در خیبر خوردم و هیچ کس از ما اهل بیت نیست مگر اینکه به شهادت می رسد . » (1)
ضمنا در اثبات اینکه تمام ذوات مقدسه ی معصومین علیهم صلوات الله به شهادت از دنیا رفته اند ، قسمت پایانی حدیث مذکور که از احادیث بسیار مشهور می باشد کفایت می کند که : « هیچ کس از ما اهل بیت نیست مگر اینکه به شهادت می رسد » که در بعضی از نسخه های دیگر ، این روایت با این جمله تکمیل شده که « یا به شمشیر و یا به زهر »
والسلام
التماس دعا
یاعلی
پ . ن :
1 - الدمعة الساکبه ؛ محمد باقر بن عبد الکریم دهدشتی بهبهانی
زندگی حضرت محمد بن عبدالله خاتم الانبیاء
ترجمه ابراهیم سالطانی نسب
انتشارات آرام دل