۱۳۹۱/۰۴/۱۷

تست دوباره

سلام
این فقط یک تست است
بعد از مدتها
همین
یاعلی

۱۳۸۸/۰۷/۰۲

گوش کن!!!




یاد همشون بخیر!!!
...








۱۳۸۸/۰۶/۲۹

عید فطر



خداوندا بر محمد و آلش درود فرست
و ضایعه‌ی دردآور از دست دادن رمضانمان را جبران کن
و روز عیدمان و فطرمان را بر ما مبارک گردان
و آن را از بهترین روزهایی قرار ده که بر ما گذشته
که بیشترین عفو را موجب، و بیشترین معاصی را محو‌کننده باشد،
و گناهان پنهان و آشکار ما را مورد مغفرت قرار ده.
بارالها پایان یافتن این ماه را پایان یافتن خطاهایمان قرار ده
و به دنبال خارج‌شدنش ما را از بدیهامان خارج کن
و ما را از سعادتمندترین اهل این ماه به آن
و پرنصیب‌ترین‌آنان در آن، و بهره‌مندترین ایشان از خودت قرار ده!(1)



سلام
عید سعید فطر رو به همه‌ی دوستان کیمیایی خودم تبریک می‌گم.
به قول یکی از دوستانم انشاءالله سال بعد هم، باهم باشیم و روزه بگیریم.
التماس دعا
یاعلی


پ.ن:
1- قسمتی از دعای امام زین العابدین علیه‌السلام در وداع با ماه مبارک رمضان
صحیفه‌ی سجادیه – دعای 45

۱۳۸۸/۰۶/۲۸

تشکر




از بیرون اومده بودیم. از وقت ناهار گذشته بود و نمي‌شد یه چیزی فورا درست کرد و خورد؛ ماهم گرسنه بودیم و طاقتمون تعطیل بود. برای اولین تجربه از پیتزافروشی جدیدی که تو محل باز شده بود، سفارش دو تا چیزبرگر دادیم. جاتون خالی، غذای لذیذی بود و کیفیت بسیار مناسب + قیمت بالایی داشت.
فرداش که داشتم از جلوی اون پیتزافروشی رد می‌شدم با تلفن همراهم شمارشونو گرفتم و بعد از سلام و علیک‌ با خانومی که جواب تلفنمو داد گفتم:
من دیروز یه سفارش چیزبرگر داشتم؛ تماس گرفتم که... (می‌دونستم الان تا آخرش رفته و منتظر یه انتقاد یا حتی دری وری تنده) نذاشتم این فکرها تو ذهنش ادامه پیدا کنه، فورا ادامه دادم: تماس گرفتم که بگم: تو مملکت ما، همه بیشتر از اینکه تشکر کنن، انتقاد می‌کنن حتی از خوبی‌ها؛ اما من تماس گرفتم بابت غذای خوب و با کیفیتی که به مشتریاتون می‌دید ازتون تشکر کنم.
گل از گلش شکفت و کلی تعارف تیکه پاره کرد. خداحافظی کردم و تماس رو قطع.
گذشته از کار انسان‌دوستانه‌ی من، واقعا چرا ما همیشه در حال انتقادکردنیم و تقریبا اصلا تشکر و شمردن خوبی‌ها، تو مراممون نیست؟ نه از خدا و نه از بنده‌هاش؟

وسعت دیدمون رو زیاد کنیم: درسته که لیوان اوضاع اقتصادی ما، لیوان اوضاع فرهنگی ما و کلا لیوان زندگی ما، یک نمیه‌ي خالی داره که نمیشه انکارش کرد و گفت: نه اصلا وجود نداره؛ اما این هم غلطه که نیمه‌ي پر لیوان زندگیمون رو اصلا نبینیم.
دعاهایی که از حضرات معصومین علیهم‌السلام به دست ما رسیده و امروز ما کم و بیش اونها رو می‌خونیم، پُرند از جمله‌‌ی «الحمد لله» که همش آموزش به رخ کشیدن نیمه‌ی پر لیوان زندگیمون به خودمونه.
البته این بحث یه عقبه‌ی بسیار مفصل کلامی هم داره که قصدم پرداختن به اون نیست، چرا که نه اینجا جای گفتنشه و نه من قدم بهش می‌رسه.
خلاصه اینکه: تشکر کردن (از خدا و بندگانش) کار سختی نیست و می‌تونه بشه یکی از دستاوردهای ماه رمضان امسال هممون.
همین. موفق باشین
عید سعید فطر رو هم پیشاپیش تبریک می‌گم
التماس دعا
یاعلی

۱۳۸۸/۰۶/۲۷

۱۳۸۸/۰۶/۲۶

« انتفاضه... »



این سایه‌ی شوم از ذهنم پاک نمی‌شود‌،‌جنگ را می‌گویم‌،‌آتش بس است‌،‌اما بس نیست‌،‌سایه‌‌اش هم زیادی است‌،‌خوابش یک شب هم رهایمان نمی‌کند‌؛ یک تیر باران کافی است‌،‌حتی یک فشنگ هم‌،‌تا بنیاد خانواده‌ای را به هم بریزد صدای قدم‌هایش آنقدر ذهنم را به هم می‌ریزد که خیال باز شدن مدرسه هم خوشحالم نمی‌کند ؛ فرقی نمی‌کند که کلاس چندم باشی در مدرسه‌های ما اتحاد را هجّی می‌کنند و شهادت را بخش‌، تمرکزمان برای املا نوشتن از بین رفته و زنگ انشا دردناک است و سالی یکبارش هم زیاد است‌، معلم حتی امتحانش را هم نمی‌گیرد .
امروز مدرسه‌ها باز می‌شود . روز اول مدرسه است‌؛در راه زهرا را دیدم که به زمین خورده بود امسال کلاس اولی است .
دستش را گرفتم تا بلند شود و خاک لباسش را تکاندم ،‌اشک نگاهش را دنبال نکردم ولی تا آخرش رفتم‌، پدرش را دست بسته از خانه بردند، شب بود زهرا از خواب می پرد و نگاه زل زده‌اش به در همیشه خیس می‌ماند ؛ دلداریش دادم که برای کلاس اولی‌ها هر سال جشن می‌گیرند‌ ولی بچه چه می‌داند که جشن چیست؟!! .
به مدرسه رسیدم تمام خاطرات برایم تازه شد ، یک دل سیر گریه کردم. یادم رفت بگویم روز اول در هر سال تحصیلی معلم از بچه‌ها قول می‌گیرد کسی در کلاس بلند گریه نکند‌، اشکم را پاک کردم‌،‌بابای مدرسه هم امسال جایش خالی بود .
به کلاسمان رسیدم می‌دانم که امسال هم معلم حضور و غیاب نمی‌کند .
معلم زودتر از بچه ها سر کلاس بود سر میزی می‌نشینم هم‌کلاسی هایم نوبت به نوبت می‌آیند و درس شروع میشود .
معلم پای تخته است ،گچ را بر می‌دارد و روی تخته سیاه می‌نویسد و بعد به کنار می‌رود روی تخته سیاه درشت نوشته بود:
درس امسال : انتفاضه


منبع: وبلاگ گروهی کیمیا



۱۳۸۷/۱۲/۱۳

[ بررسي کوتاهی پيرامون ] رابطه دختر و پسر

چكيده : در ارتباط با رابطه و پيوند دو جنس مخالف ديدگاه هاي مختلفي مطرح است . در اين نوشتار پس از بررسي اين ديدگاه ها به پيامدهاي روابط دختر و پسر پيش از ازدواج پرداخته مي شود .در ارتباط با رابطه و پيوند دو جنس مخالف به طور كلي سه ديدگاه مطرح است :
1. ديدگاه افراطي : در اين نگرش هر گونه ارتباطي با جنس مخالف آزاد و بدون مانع است ( رويكرد ليبراليستي ) . به بيان ديگر هيچ گونه حد و مرزي براي اين پيوندها وجود ندارد و آزادي مطلق بر آن‏ها حاكم است . فرويد و پيروان وي مدعي هستند : اخلاق جنسي کهن بر اساس محدوديت و ممنوعيت است و آنچه ناراحتي بر سر بشر آمده است از ممنوعيت‏ها و محروميت‏ها و ترس‏ها و وحشت‏هاي ناشي از اين ممنوعيت‏ها که در ضمير باطن بشر جايگزين گشته ، آمده است . برتراند راسل نيز در اخلاق نويني که پيشنهاد مي‏کند ، همين مطلب را اساس قرار مي‏دهد . راسل در کتاب « جهاني که من مي‏شناسم » مي‏گويد : « اگر از انجام عملي [ رفتار جنسي ] زياني متوجه ديگران نشود ، دليلي نداريم که ارتکاب آن را محکوم کنيم » ( جهاني که من مي‏شناسم ، ص 68 )
2. ديدگاه تفريطي : بر پايه اين رويكرد ، هر گونه ارتباط و پيوند با جنس مخالف مردود و مورد نكوهش مي‏باشد . اين ديدگاه درست در مقابل ديدگاه افراطي است . برترانت راسل ، فيلسوف اجتماعي مشهور معاصر مي‏گويد : « عوامل و عقايد مخالف جنسيت در اعصار خيلي قديم وجود داشته و به خصوص در هر جا که مسيحيت و دين بودا پيروز شد عقيده مزبور نيز تفوّق يافت » . وستر مارک مثال‏هاي زيادي از اين فکر عجيب مبني بر اين که « چيز ناپاک و تباهي در روابط جنسي وجود دارد » ذکر مي‏کند . در آن نقاط دنيا نيز که دور از تأثير مذهب بودا و مسيح بوده است اديان و راهباني بوده‏اند که طرفداري از تجرد مي‏کرده‏اند ، مانند اسنيت‏ها در ميان يهوديان ... و بدين طريق يک نهضت عمومي رياضت در دنياي قديم ايجاد شد . » ( کتاب زناشويي و اخلاق ، ص 26 و 25 ) راسل در جاي ديگر مي‏گويد : پدران کليسا از ازدواج به زشت‏ترين صورت ياد کرده‏اند . هدف رياضت اين بوده که مردان را متقي سازد ، بنابر اين ازدواج که عمل پستي شمرده مي‏شد بايستي منعدم شود . « با تبر بکارت درخت زناشويي را فرو اندازيد » اين عقيده راسخ سن ژروم درباره هدف تقدس است . ( همان، ص 30 )
3. ديدگاه اعتدالي : بر اساس اين ديدگاه نه آزادي مطلق و رها پذيرفته شده است و نه محدوديت و منع هر گونه رابطه ، بلكه ارتباط بين دو جنس مخالف در يك چهارچوب [Context] مشخص تعريف شده است . ديدگاه اسلام ناظر به نگرش سوم ( اعتدالي ) است . پيامدهاي روابط دختر و پسر پيش از ازدواجاز دو منظر روانشناسانه [Psychologycal] و جامعه شناسانه [Sociologycal] مي‏توان به اين امر پرداخت . به طور کلي روابط باز و آزاد دو جنس مخالف پيش از ازدواج ، داراي آفت‏ها و آسيب‏هاي رواني و اجتماعي جبران ناپذيري است .
در ذيل به چند نمونه از اين آسيب‏ها اشاره مي‏شود :
1. فقدان شناخت درست و واقع بينانه : معمولا ادّعا مي‏شود اين گونه روابط و دوستي‏ها به انگيزه ازدواج شكل مي‏گيرد ، ولي با كمي دقّت فهميده مي‏شود ، روح حاكم بر اين گونه دوستي‏ها ، عشق‏ورزي كور است نه خردورزي . پاي خرد و عقل در ميدان عاشقي لنگ است . امام علي عليه السلام مي‏فرمايند : « حبّ الشّيء يعمي و يصمّ » ، دوست داشتن چيزي انسان را كور و كر مي كند. در حالي كه تصميم‏گيري درست در مورد ازدواج با فرد خاص ، تنها با تكيه بر عقلانيّت و خردورزي ممكن است . دوستي‏هاي قبل از گزينش همسر ، راه عقل را مسدود و چشم واقع بين انسان را كور مي‏سازد و اجازه نمي‏دهد تا يك تصميم صحيح و پيراسته از اشتباه گرفته شود . اين نوع انتخاب‏ها كه در فضايي آكنده از احساسات و عواطف انجام مي‏گيرد . به دليل نبود شناخت عميق و واقع‏بينانه ، زندي مشترك را تلخ و آينده را تيره و تار مي‏سازد .
2. ايجاد جو بدبيني : اين گونه دوستي ها نه تنها مشكلي را براي دختران و پسران حل نمي‏كند بلكه بر مشكلات آنان مي‏افزايد. اين گونه دوستي‏ها و روابط اگر به ازدواج بيانجامد پس از مدتي از شكل‏گيري زندگي جو بدبيني و سوء ظن را به دنبال خواهد داشت . پسر به خود مي‏گويد اين دختر وقتي به راحتي با من پيوند و رابطه نامشروع برقرار نمود ، پس از اعتقاد و ايمان قوي برخوردار نيست . بنابر اين از كجا معلوم پيش از ارتباط با من ، با فرد ديگري طرح دوستي نريخته است . از كجا معلوم كه در آينده با اين كه همسر من است با ديگري ارتباط برقرار نكند ؟ دختر نيز همين تصور را نسبت به پسر دارد . بر اين اساس اين گونه ازدواج ‏ها داراي پايه واساسي سست و متزلزل است و تجربه نشان داده كه سريع منجر به طلاق و جدايي مي‏گردد . بر اساس يك يافته پژوهشي در آمريكا ، زوج‏هايي كه پيش از ازدواج با يكديگر زندگي مي‏كنند زندگي زناشويي آنها با مشكلات عديده‏اي رو به رو است و منجر به طلاق مي‏شود . به گزارش ايسنا ، دكتر «كاترين كوهان » ، استاد دانشگاه ايالت پنسيلوانيا گفت : طبق آخرين تحقيقات ، افرادي كه پيش از ازدواج با يكديگر رابطه داشته‏اند بعد از ازدواج در حلّ مشكلات خود عاجزند ، چرا كه نسبت به يكديگر بسيار بدبين هستند . كوهان گفت : طبيعت ارتباطات آزاد اين است كه زوجين چندان انگيزه‏اي براي حل درگيري‏ها و حمايت از مهارت‏ هاي خود ندارند . وي افزود : به نظر مي‏رسد ارتباطات اين افراد زودتر از افرادي كه با يكديگر دوست نبوده‏اند ، سرد و منجرّ به طلاق مي‏شود . وي در پايان گفت : مي‏توانم بگويم رابطه قبل از ازدواج به هيچ وجه سبب دوام زندگي زناشويي نمي‏شود [روزنامه جمهوري اسلامي – ش 6571- 29/11/1380 – ص 5]
3. افت تحصيلي يا ركود علمي : اين گونه روابط باعث مي‏شود كه دو طرف تمام فكر و توجه و تمركز خود را صرف ديدارها و ملاقات‏هاي حضوري و تلفني خود بكنند و اين بزرگ‏ترين مانع براي رشد و ترقي علمي است ؛ زيرا تحصيل دانش نيازمند تمركز نيروهاي فكري وروحي است . دل‏ مشغولي و اضطرابي كه در اثر اين گونه پيوندها پديد مي‏آيد بزرگ‏ترين سد راه تعالي علمي و تحصيلي است ؛ لذا متصديان امور علمي مدارس و دانشگاه‏ها توصيه مي‏كنند . حتي ايام عقد و نامزدي جوانان در بحبوحه تحصيلات نباشد تا آنان بتوانند با تمركز بيشتر فكر ، در ادامه دروس و امتحانات موفق شوند.
4. عدم اسقبال از تشكيل كانون خانواده : اين گونه روابط و دوستي‏ها معمولا به انگيزه تفنّن و سرگرمي شكل مي‏گيرد و در خلال آن از خود باوري و زودباوري دختران سوء استفاده مي شود . متاسفانه در بسياري موارد بين عشق و هوس تمييز داده نمي‏شود . عشق حقيقي و پاك با هوس‏هاي آلوده و زودگذر ، تفاوت جوهري دارد . برخي از اين روابط كه مبتني بر هوسراني و سرگرمي است ، پس از مدتي رو به سردي و افول مي‏نهد . جاذبه و دل ربايي‏ها مربوط به روزها و ماه‏هاي اول دوستي است . ولي ديري نمي‏پايد كه اين روابط عادي شده و به جدايي مي كشد . حس تنوع طلبي انسان از يك طرف و فقدان عامل بازدارنده از طرف ديگر باعث مي‏شود برخي سراغ ازدواج و تشكيل خانواده نروند جامعه‏اي كه از تشكيل كانون خانواده استقبال نكند هيچ‏گونه ضمانتي براي رشد و شكوفايي فضايل انساني در آن وجود ندارد . عمده خوبي‏ها و كمالات والاي انساني در پرتو تشكيل خانواده‏اي سالم ، به فعليت مي‏رسد .
5. اضطراب ، تشويش و احساس نگراني : در دوستي‏هاي موجود بين دختران و پسران ، از آنجا که مقاومتي بسيار قوي از طرف پدر يا مادر يا جامعه براي ممانعت از برقراري اين دوستي‏ها وجود دارد ، اين گونه دوستي‏ها با مخاطرات رواني گوناگوني از جمله اضطراب و تشويش همراه است . وجود افکار ديگري چون احساس گناه ، نگراني از تهديداتي که توسط پسر براي فاش کردن روابطش با دختر صورت مي‏گيرد ، يک تعارض دروني و اضطراب مستمر را به دنبال خود دارد .بنابر اين وجود چنين دلهره‏ها و اضطراب‏هايي که گاهي لطمه‏هاي جبران ناپذيري بر جسم و روان انسان دارد ، از جمله آسيب‏هاي اين گونه روابط است .
6. محروميت از ازدواج پاك : هر انساني در سرشت و نهاد خويش به دنبال پاكي‏ها و نجابت است . دختراني كه در پي اين روابط آلوده هستند در حقيقت پشت پا به سرنوشت خود زده‏اند و اين امر باعث مي‏شود كه آن‏ها به جرم آلودگي به اين روابط شرايط ازدواج پاك را از دست بدهند . البته اين گونه روابط ناسالم حتي در ازدواج پسران نيز تاخير ايجاد شود و دختران بيش از پسران در معرض اين آسيب قرار دارند .
در پايان به چند پرسش اساسي اشاره مي‏شود :
1. به نظر شما يك رابطه و پيوند مطلوب چه ويژگي‏هايي دارد ؟
2. آيا روابطي كه بر پايه هوسراني‏ها و سرگرمي‏هاي زودگذر است، مي‏تواند روابطي پايا و پويا باشد؟
3. آيا هر انساني با هر صفت و ويژگي شايسته ارتباط و دوستي است؟
4. آيا پسنديده نيست كه انسان سرمايه عشق و محبت خود را براي زندگي آينده خويش پس انداز کند.

۱۳۸۷/۱۲/۰۸

هزینه یک خواستگاری ساده



استاد که کتابش را بست فقط چند ثانیه طول کشید تا وسایلم را جمع کنم . خودم را مجاب کرده بودم که حرفم را بزنم . چهار ماه تمام بود که زندگیم شده بود جستجو ، تحقیق و پرس و جو در مورد او . دیگر مطمئن شده بودم . ولی ترس ،  مدتی دست و پایم را بسته بود . امروز باید حرفم را می زدم . سرازیر شدم از پله ها پایین و زودتر از بقیه ، کنار در دانشکده منتظر ماندم تا او بیرون بیاید . وای از این شانس ، همیشه تنها بود . این بار با یکی از دوستانش آمدند . می دانستم دوشنبه ها دیگر کلاسی ندارد و می رود خانه ، به همین خاطر دنبالش رفتم . هیچ کس به پای او نمی رسید ، توی متانت و خانمی . همین حجب و حیایش فکر کنم بیچاره ام کرد . سال دومی بود و احتمالا باید دو سال از من کوچکتر می بود . به خاطرش مجبور شدم دوباره سر بعضی از کلاسهایی که گذرانده بودم بنشینم . طوری که بعضی از دوستانم فکر کردند آن درسها را افتاده ام . چند بار هم خواسته ام واسطه بفرستم ولی ... ولی واسطه به هر حال واسطه است و به قول معروف خود واسطه یک فاصله است . ضمن اینکه من کسی را در تهران نداشتم . وقتی به در دانشگاه رسیدند با دوستش خداحافظی کرد و تنها شد . به سرعتم اضافه کردم به سمت خیابان حرکت کرد و آن طرف خیابان در ایستگاه اتوبوس ایستاد . توی ایستگاه شلوغ بود و صورت خوشی نداشت ، اگر با او صحبت می کردم . اتوبوس که آمد هم او سوار شد و هم من .
البته او متوجه نشد که من سوار شدم ولی ... ولی من حواسم جمع او بود . سمیرا محمدی اسمی که مدتهاست توی ذهنم تکرار می شود ؛ نشسته بود کنار پنجره اتوبوس و چیزی را می خواند . من هم سرم را به میله ای تکیه داده بودم و یواشکی او را نگاه می کردم .
کلاس بعد از ظهر امروز را هم از دست داده بودم . هر چند اگر می رفتم هم مثل چند هفته گذشته چیزی از درس نمی فهمیدم . اتوبوس دوباره ایستاد ، او بلند شد تا پیاده شود . من هم با عجله پیاده شدم . پیش خودم کمی فکر کردم و حرفهایم را جمع و جور کردم ، وقتی دیگر احساس کردم که آماده ام به سرعت قدمهایم افزودم و به یکی دو متری او رسیدم . آب دهانم را قورت دادم و او را صدا زدم .
- خانم محمدی ... ببخشید ...
ایستاد و برگشت وقتی مرا دید خیلی تعجب کرد .
-  سلام خانم محمدی
هنوز مبهوت بود .
-  س . سلام . شما ... اینجا ...
-   بله . والا واقعیتش خواستم بعد از کلاس بهتون بگم ولی نشد ، این بود که ...
دستی روی شانه ام احساس کردم . وقتی برگشتم پسری خوش هیکل یقه ام را چسبید .
- بی شرف تو غیرت نداری مزاحم دختر مردم می شی .
بعد با کله اش محکم توی صورتم زد و دیگر چیزی نفهمیدم .
***
سعید دلش را گرفته بود و می خندید . برای اینکه من بیشتر بسوزم ، بلند بلند قهقهه می زد و خودش را روی زمین می غلتاند .
-  وای خدا ... مردم از خنده . رفته خواستگاری دماغشو شکوندن .
-  سعید کجاش خنده داره . دماغ من هنوز درد می کنه . دکتر گفت اگر شانس بیاری ، مجبور نیستی عمل کنی . اونوقت تو هرهر می خندی .
-  جان تو دست خودم نیست ... دکتر راست گفته ، شانس آوردی زنده ای ... و دوباره خندید .
-  سعید خیلی بی جنبه ای ! منو باش مشکلاتمو با کی در میون می ذارم .
سعید از جاش بلند شد و به سمت من آمد و در حالی که سعی می کرد ته مانده های خنده اش را هم خرج کند ، دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : « ببین حامد ، شاگرد اول عزیز ، تو یه پسر شهرستانی هستی که وضع زندگیتون متوسطه ، رشته پزشکی هم که الحمد لله تمومی نداره . سه سال همینطوری برای شما که خرخون هستید هم ، تخصص ، بعد هم سربازی و ... »
حرفش را قطع کردم و شانه ام را از زیر دستش آزاد کردم  : « خوب که چی ؟ یعنی توی این مدت نباید ازدواج کنم یا ... یا نباید از کسی خوشم بیاد . حالا اگه یه وقت یکی مثل من زد و ...
-  عاشق شد !؟
-  مسخره می کنی سعید ؟
-  نه به خدا ، فقط نمی دونم چی جوابتو بدم . من این حرفها رو می زنم که اگه یه وقت بهت جواب رد دادن ، ناراحت نشی . یعنی اونا هم یه جورایی حق دارن . هی پسر ! دفعه بعد هم اگه گوشاتو ببرن کلی فیلم میشه .
-  من نمی فهمم منظورت از حق چیه ؟ اینکه نذاری دو تا جوون به هم برسن کجاش حقه ؟ مگه خدا روزی رسون نیست ؟
-  اوه حالا از کجا می دونی جواب رد بهت می دن .
-  آقای حامد مددی اطلاعات جهت ملاقات . آقای حامد مددی اطلاعات جهت ملاقات .
صدای نگهبان بود که مرا صدا می کرد . رو به سعید کردم و با تعجب پرسیدم ، کیه این موقع شب اومده خوابگاه ؟
سعید خنده ای کرد و گفت : کارت دانشجویی ات را بردار ، اگه از آشناهات بودن و با این چسب و باند نشناختنت کارتتو بهشون نشون بده .
از پله ها پایین می آمدم که از آخرین پاگرد جلوی نگهبانی را دیدم . ای وای  خدا ! سمیرا با همان جوانی که با سر دماغم را له کرد و یک مرد دیگر جلوی در بودند . با سرعت برگشتم بالا .
-  سعید ... سعید ...
-  چیه ؟ چرا نفس نفس می زنی . برای دماغت خوب نیست .
-  اومده ، خودشه . دختره با همون کسی که دماغم رو به این روز انداخت .
خنده سعید روی لباش خشک شد .
-  اومدن چیکار ؟
-  نمی دونم
- حالا احتمالا اومده بقیه کتکو بزنه . صبر کن بذار من هم باهات می یام ، ببینم این یارو حرف حسابش چیه ؟
لباسهایمان را پوشیدیم . سعید نانچیکوی خودش را هم برداشت و از پشت آن را تا نصفه داخل شلوارش کرد .
- سعید این چیه ؟
- هیچی محض احتیاط .
آنقدر هول شده بودم که به جوابش فکر نکردم . با هم از پله ها پایین آمدیم . سمیرا تا مرا دید با چشم به مردی که سن و سالی داشت و موهایش جو گندمی بود ، اشاره ای کرد و مرا نشان داد . من هم با صدایی آرام به سعید گفتم که آن جوان کدام است . اول از همه من سلام کردم . سمیرا جلوتر آمد .
-  سلام آقای مددی ... والا ... شرمنده ، ایشون ( و اشاره به جوان کرد ) عموی من هستند. ایشون هم پدرم ، من نمی دونم شما توی محل ما چیکار داشتین ، خدمت رسیدیم تا عموم از شما عذرخواهی کنه . واقعیتش این بنده خدا ...
مرد جوان جلو آمد و در حالیکه دست به موهایش داشت گفت :
- شرمنده آقای دکتر ! من فکر کردم شما مزاحم برادر زاده من شدید ، این بود که خون جلوی چشمامو گرفت . دیگه ... دیگه باید ببخشید .
مرد جا افتاده که سمیرا او را پدرش معرفی کرد هم گفت :
- جوون ! خرج بیمارستان هم هر چی بشه من تقبل می کنم . اتفاقیه که نباید می افتاد . باعث شرمندگی ماست . من و سعید به هم نگاه کردیم و او خیلی زود فهمید نباید آنجا بماند .
- ببخشید ... من باید برم بالا ... الان شام می سوزه ... با اجازه
بعد هم برگشت و به سمت پله ها رفت . وقتی برگشت ، هر سه نفر آن نانچیکوی سعید را که تا نصفه از شلوارش بیرون زده بود دیدند .
- می دونید حضور شما خیلی غیر منتظره بود . با اتفاقی که افتاد ، من فکر کردم ، فکر کردم باید بقیه کتکم را بخورم . این بود که این رفیقم ...
عموی سمیرا خندید و جلو آمد و رویم را بوسید . سمیرا هم لبخند زد و آن را زود خورد . پدرش گفت :
- خوب حالا طوری که نشده ان شاء الله ، راستی کدوم بیمارستان رفتید ؟
- نه دکتر گفت که شانس آوردیم که احتیاج به عمل نداره ، فقط ... بعد رو به سمیرا کردم و گفتم : فقط چون بیمارستان دانشگاه رفتم ، بچه هایی که آنجا کلا س داشتند کلی بهم خندیدند . آخه من اصلا  اهل دعوا و مشاجره نیستم .
پدر سمیرا تسبیحی از جیبش در آورد و گفت :
- بله مشخصه که جوون با شخصیتی هستید ، راستی توی محل ما فا میل و آشنایی دارید ؟
موقعیت را خیلی مناسب دیدم که حرفم را بزنم .
- والا فامیل و آشنا ... شاید ... یعنی امیدوارم پیدا کنم . راستش من می خواستم از دخترتون بخوام که ...
وقتی حرفم به اینجا رسید دیدم نوع نگاه پدر و عموی سمیرا عوض شد ، ولی من به خودم جرات دادم و بقیه حرفم را زدم .
- می خواستم از دخترتون بخوام یک طوری خدمت شما برسم و یه مسئله مهمی رو در میون بذرام ...
عموی سمیرا جلو آمد و در حالیکه صدایش را عوض می کرد و ادای مرا در آورد گفت :
-  چه مسئله مهمی ؟
رو به پدر  سمیرا کردم و گفتم : « یه مسئله به مهمیه سمیرا » .
جمله من که تموم شد ، مشت عموی سمیرا بود که در کمتر از یک ثانیه توی چشمم نشست .
نگهبان سریع به کمکم آمد . چیزی نمی دیدم ، چشمم سیاهی می رفت . فقط صدای آنها را می شنیدم .
-  غلط کردی ! پسره پررو . داداش ولم کن بذار گردنشو بشکنم .
-  آقا اینجا خوابگاهه ، میدون بوکس که نیست .
-  عمو آبرمون رفت ، تو رو خدا .
بچه ها آمدند و مرا با خود بردند و نگهبان هم آنها را از در خوابگاه بیرون کرد .
***
اشک از چشمهای سعید جاری شده بود و صورتش خیس خیس بود . دیگر صدای خنده اش به سختی می رسید ، نیم ساعتی بود که می خندید . من هم روبروی آینه ایستاده بودم و چشمم را برانداز می کردم .
- پسر تو خیلی آدم خوبی هستی . تا حالا تو عمرم اینقدر نخندیده بودم .
فکر کنم سعید حق داشت . به همین خاطر حرفی نزدم تا وضع بدتر نشود . آخر سعید علاوه بر ورزشهای رزمی ، توی خندیدن و مزه پروندن هم تبحر خاصی داشت .
- وای پسر تو آخرشی ، می تونی فردا مدل کلاس بشی و استاد در مورد دماغ و چشم مصدوم صحبت کنه !
اعصابم به هم ریخته بود ، از بس سعید می خندید . دور چشم راستم کاملا سیاه شده بود و باد کرده بود ، مثل یک قاب سیاه کلفت . نصف صورتم را هم آتل و چسبهای دماغم پوشانده بود . واقعا دیگر کسی نمی توانست مرا بشناسد .
- جان حامد بگو چه سوتی ای دادی که دوباره مشت خوردی ؟ بازم مزاحم شده بودی ... آی دلم . حتی موقع حرف زدن هم می خندید . با نارحتی گفتم :
- هیچی حرف آخر رو بهشون زدم .
- ا ... پس چرا زنده ای ؟ ... وای خدا جون ، چی میشه قبول کنن . با این عمویی که من دیدم ، قیافه تو هر وقت با زنت دعوات میشه دیدنیه .
- سعید جان یه خورده استراحت کن ، بعدا دوباره بخند !
- جون حامد دست خودم نیست ... راستی گفتی بابش گفته تو خیلی با شخصیتی ؟!
- مسخره نکن بدبخت ، بچه ات همین طوری میشه ها .
- آی دلم ... نه مسخره نمی کنم ؛ دارم فکر می کنم اگه یه خورده بی شخصیت بودی چی می شد !
نزدیک اذان صبح بود و سعید همچنان می خندید . نمی دانستم چرا این اتفاق افتاد . شاید من خیلی
ی گدار به آب زده بودم و یا شاید لحن حرف زدنم ، اینطور بود . ولی وقتی برای آبجی زهرا خواستگار آمد ، همین حرفها را زد و اتفاقا بابا خیلی محترمانه با او برخورد کرد .
- حامد من جای تو بودم از این به بعد دختره رو که می دیدم فرار می کردم .
-  سعید تو رو خدا بس کن دیگه ، مخم تکون خورد . از بس خندیدی .
این جمله را که گفتم خنده اش شدیدتر شد .
- مخ تو از مشت اون یارو تکون خورده یا از خنده متن ؟
- سعید بی صدا بخند . می خوام بخوابم .
در حالیکه همچنان می خندیدگفت :
- ولی گذشته از شوخی با این برخورد باز هم می خواهی ادامه بدی ؟
صدای اذان از مسجد رو به روی خوابگاه ، بلند شد . سریع نمازم را خواندم و سرم را روی کتابهایم گذاشتم و پتو را هم روی خودم انداختم . همینطور که به جمله آخر سعید فکر می کردم خوابم برد .
***
صبح که از خواب بلند شدم و ساعت را نگاه کردم کلی به سعید بدو بیراه گفتم . خودش رفته بود و مرا بیدار نکرده بود . با عجله لباسهایم را پوشیدم و حرکت کردم . صورتم درد می کرد و هم چشمم و هم دماغم . ساعتم را نگاه کردم به احتمال زیاد دیر می رسیدم . آن ساعت هم با دکتر وفادار کلاس داشتم که دیروز توی بیمارستان مرا دیده بود .
مردم طور خاصی نگاهم می کردند ، البته حق هم داشتند . با آن قیافه ای که من پیدا کرده بودم واقعا تماشایی شده بودم . بچه های دبستانی که لباسهای هم شکلی هم پوشیده بودند ، با انگشت مرا به همدیگر نشان می دادند و می خندیدند . آنها را که می دیدم یاد سعید می افتادم .
به کلاس رسیدم دو سه نفس عمیق کشیدم و در زدم و داخل شدم . به محض اینکه داخل شدم کلاس منفجر شد و همه زدند زیر خنده .
دکتر وفادار جلوتر آمد و گفت :
- به به ! آقای مددی دیروز تو بیمارستان فقط بینی تون آسیب دیده بود . الان چشمتون هم که ... از ردیف پسرها یکی گفت : « استاد خود درگیری مزمن داره » . و دوباره کلاس یکپارچه خنده شد .
گفتنم استاد اگر اجازه نمی دید ، کلاس نیام .
- والا خودت که مشکلی نداری ، ولی با این وضع که اومدی دیگه حواس برای بچه ها نمی مونه که ... بفرمایید ، بفرمایید بنشینید .
جلو جا نبود . سلانه سلانه تا ته کلاس رفتم و جای خالی پیدا کردم و نشستم . استاد هم درس را ادامه داد . حواسم اصلا به درسم نبود . پیش خودم فکر می کردم که اگر با سمیرا روبرو بشوم ، چه برخوردی بکنم . یا برخورد او چگونه خواهد بود .
- خونریزی دو نوع هست : خونریزی خارجی و خونریزی داخلی . در خونریزی خارجی خون از بدن خارج میشه ، ولی در خون ریزی داخلی که که معمولا به علت پارگی مویرگهاست ، خون از بدن خارج نمیشه . مثل چشمهای آقای مددی ... آقای مددی حواست کجاست ؟
- من هی ... هیجا استاد .
دوباره کلاس از صدای خنده پر شد .
- اگه حالت خوب نیست ، می تونی بری ها .
- نه استاد ... خوبم .
و او دوباره درس را ادامه داد . چند دقیقه بعد هم کلاس تمام شد . اصلا حال و هوای کلاس بعدی و احتمالا خنده های بچه ها را نداشتم . همانجا سر جام  ، سرم را روی دسته صندلی گذاشتم . هنوز خوابم می آمد . صدای صندلیهای کلاس که موقع بیرون رفتن بچه ها جابجا می شدند می آمد . کم کم همه رفتند ، چند دقیقه ای سرم را روی صندلی گذاشتم و تصمیم گرفتم به خوابگاه برگردم . وقتی سرم را بلند کردم ، دیدم سمیرا روبرویم ایستاده است .
نگاهم را از نگاهش گرفتم ، او هم سرش را پایین انداخت و سلام کرد  . جواب سلامش را دادم و جزوه ام را داخل کیف گذاشتم . همانطور که سرش پایین بود گفت :
- فقط اومدم ازتون عذر خواهی کنم .
- دیشب هم برای همین کار اومده بودین مثل اینکه !
- شما حق دارید ما رو نبخشید ، فقط می خوام بدونید که من هیچ نقشی توی این اتفاقات نداشتم ، خداحافظ .
بعد هم برگشت  و به سمت در کلاس حرکت کرد . کیفم را برداشتم و قبل از اینکه از کلاس بیرون برود ، صدایش کردم . ایستاد و به آرامی بر گشت . هنوز هم سرش پایین بود .
- خانم محمدی ، شما جوری برخورد می کنید ، انگار هیچ مسئله ای به غیر از کتک خوردن من وجود نداره . این جمله را که گفتم ، گوشه مقنه اش را در دست گرفت و کمی با آن ور رفت .
- یه موضوع مهم دیگه ای هم دیشب مطرح شد .
گوشه مقنه اش را را به دندان گرفت . صورتش سرخ شده بود .
- نمی خواهم شما رو تحت فشار بگذارم که همین الان حرفی بزنید ولی ... خوبه به این قضیه فکر کنید .
همانطورکه با گوشه مقنعه اش بازی می کرد ، با لحنی کاملا متفاوت و مهربانانه گفت : « صورتتون هنوز درد می کنه » . وقتی لحنش عوض شد ، حال من عوض شد . انگار قلبم تندتر می زد و بدنم گرم شد . سرم را پایین انداختم و گفتم : « درد ؟ ن ... نه ... یعنی چرا ولی خیلی زیاد نه »
حدود یک دقیقه تمام بینمان به سکوت گذشت . آن هم چه سکوتی . چادرش را مرتب کرد و گفت : « پدرم به من گفتند : شما اگر باز هم مصر بودید ، بهتون بگم یه موقعی با خانواده تشریف بیاورید منزل ما ... با اجازه »
و دوباره به سمت در حرکت کرد . درد صورتم را دیگر احساس نمی کردم . اصلا فکرش را هم نمی کردم . پشتم از عرق خیس خیس شده بود . می خواستم از خوشحالی فریاد بزنم . سمیرا دوباره کنار در ایستاد و گفت : « عموی من بیشتر از یک مشت به شما نزد ، پس قاعدتا نباید پای هر دو چشم شما کبود شده باشه ... خدا نگهدار » خدانگدار را همرا ه با لبخندی زد که مدتها دنبالش بودم . زبانم بند آمده بود . چی ؟ هردو تا چشم ؟
رفتم دستشویی دانشکده و خودم را توی آینه نگاه کردم . پای چشم چپم هم سیاه بود . شک نکردم ، کار خود سعید بود . تازه فهمیدم چرا مردم اینقدر می خندیدند . توی دستشویی بلند داد زدم : وای به حالت سعید ! وای به حالت !

مهدی قزلی





۱۳۸۷/۱۲/۰۷

پاسخ به یک اشکال !!!



سلام
یکی از خواننده های نسبتا محترم وبلاگ کیمیا ، با لحنی غیر زیبا به جمله ی پست قبل کیمیا « شهادت پیامبر و حضرت مجتبی و امام رضا علیهم السلام تسلیت باد !!! » ایراد وارد کردن که مگه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله را هم شهید کردن ؟؟؟ قبل از پاسخ اجمالی به این اشکال باید عرض کنم :
نمی دونم چه حکمتیه که در عمر وبلاگ نویسیم ، تقریبا و بلکه تحقیقا هیچ موقع نشده کسی که با این لحن نسبت به یه پست انتقاد داره – چه در این وبلاگ ، چه در تموم وبلاگهایی که دیدم ؛ چه وبلاگهای مذهبی و چه غیر مذهبی ؛ و چه ناقد از سر دلسوزی ناشی از دینداری نوشته و چه از روی نا آگاهی و حتی عامدانه – از خودش یه اثری باقی بذاره که نویسنده ی مطلب برای پاسخ به اون نقد ، بتونه لااقل یه شناخت بسیار کلی از ناقد داشته باشه ! متاسفانه ظاهرا عادت کردیم به محض اینکه مطلبی به ذائقه مون خوش نمیاد – خواه اون مطلب صحیح باشه یا نباشه – بلافاصله عکس العمل نشون بدیم و حتی زحمت مطالعه کردن در مورد اون مطلب رو هم به خودمون ندیم !
اگه وبلاگ نویسی یکی از راههای انتقال نظرات و دیدگاه ها به مخاطبه ، باید تمام آداب این کار رعایت بشه وگرنه هیچ اتفاقی نمی افته و هیچ اثری بر هیچ کدوم از نوشته ها مترتب نمیشه ! به هر حال گو اینکه کیمیا همیشه از تبادل افکار و انتقاد و پیشنهاد ، به شدت استقبال می کرده و می کنه ، اما به همون اندازه هم از تبدیل شدن صحن وبلاگ کیمیا به صحنه ی جنگ بی ادبانه پرهیز داشته و داره ؛ این نوشته در واقع جوابیه ای به شخص نویسنده ی نظر نیست ، بلکه از اونجایی که این سوال رو تا حالا خیلی ها حتی دوستان کیمیا ازش پرسیدن ، این نظر بهانه ای شد برای اینکه پاسخی به پرسش تمام دوستان کیمیایی داده بشه !
اما راجع به اشکال باید عرض کنم :
جدای از بحث تخصصی تاریخی موضوع شهادت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله که فرصت پرداختن به آن در اینجا نیست ، می دانیم که حضرات مقدس معصومین علیهم صلوات الله ، مصداق اکمل انسان کامل هستند . از تعریف انسان کامل که بگذریم ، باید به این نکته توجه کنیم که اگر شهادت به عنوان یک کمال واقعی مطرح باشد – که هست – مصداق اکمل کمال واقعی ، حتما باید واجد این قسم از کمال هم باشد وگرنه کمال او زیر سوال رفته و نقص در کمال او وارد می شود ؛ پس به لحاظ عقلی ، نقطه ی پایانی برای انسان کامل به معنای اتم آن ، شهادت است . به همین دلیل است که حتی حضرت صاحب العصر و الزمان مهدی موعود عجل الله فرجه الشریف به « شهادت » از دنیا می روند .
از این بحث عقلی که بگذریم در کتب تاریخی و روایی ما هم به شهادت پیامبر ، تصریحا و یا تلویحا اشاره شده که من فقط به یک نمونه از آنها اشاره می کنم و دوستان می توانند برای بررسی بیشتر این موضوع ، به کتب مرتبط معتبر مراجعه کنند :
صاحب سلسله کتاب های « الدمعة الساکبه » جناب محمد باقر بن عبد الکریم دهدشتی بهبهانی در مجلدی از این دوره که به زندگی پیامبر اعظم صلی اله علیه و آله اختصاص دارد می گوید :
« احادیث معتبر زیادی وارد شده است که پیامبر شهید و مسموم از دنیا رفته اند ، همانطور که صفار در بصائر از احمد بن محمد از اهوازی نقل کرده و او از قاسم بن محمد از علی از ابی بصیر از امام جعفر صادق علیه السلام که فرمود : رسول الله ( ص) در روز خیبر مسموم شد ... . امام صادق علیه السلام می فرماید : رسول خدا هنگام وفاتش فرمود : امروز راهم را گرفت و زندگانی ام را پایان بخشید آن غذایی که در خیبر خوردم و هیچ کس از ما اهل بیت نیست مگر اینکه به شهادت می رسد . » (1)
ضمنا در اثبات اینکه تمام ذوات مقدسه ی معصومین علیهم صلوات الله به شهادت از دنیا رفته اند ، قسمت پایانی حدیث مذکور که از احادیث بسیار مشهور می باشد کفایت می کند که : « هیچ کس از ما اهل بیت نیست مگر اینکه به شهادت می رسد » که در بعضی از نسخه های دیگر ، این روایت با این جمله تکمیل شده که « یا به شمشیر و یا به زهر »
والسلام
التماس دعا
یاعلی

پ . ن :
1 - الدمعة الساکبه ؛ محمد باقر بن عبد الکریم دهدشتی بهبهانی
زندگی حضرت محمد بن عبدالله خاتم الانبیاء
ترجمه ابراهیم سالطانی نسب
انتشارات آرام دل